Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

آخرین نظرات

خود و دیگری

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ق.ظ

بیاییم انگیزه‌هایِ غیرمتظاهرانه‌ی افراد را برای کاستنِ عملی از رنجِ دیگران، در‌نظر بگیریم. معمولاً این انگیزه‌ها به اظهاراتی نظیرِ عمل‌به‌وظیفه ، انسان‌دوستی، شفقت و... ارجاع داده می‌شوند. اما اگر از خودِ دلایلِ انگیزشیِ عمل‌به‌وظیفه یا انسان‌دوستی سراغ بگیریم، یعنی بگوییم به‌چه‌منظور به وظایفی در قبالِ رنج دیگران عمل می‌کنیم، یا دلیلِ ما برایِ شفقت و انسان‌دوستی چیست، احیاناً با چه پاسخ‌هایی مواجه می‌شویم؟ اساساً پاسخی وجود دارد؟

 

فرض کنیم که یک پاسخِ محتمل این است که کاستن از رنجِ دیگری در ارتباط با آرامش و التیامِ خودِ کمک کننده قرار می‌گیرد. گویا تا اقدامی برایِ کاهشِ رنجِ دیگری صورت نگیرد، فرد آرام و قرار نمی‌یابد. به تعبیری کمک می‌کنیم تا این‌که به خودمان کمکی شده باشد. در این نوع نگاه به‌نظر می‌سد انگیزه‌ی مطلوبِ فردی که دغدغه‌‌ی کاهشِ رنجِ دیگران را دارد، در نهایت چیزی نیست جز منفعتِ خود او. یعنی کاهشِ رنجِ خودش، حتی اگر این انگیزه برای خودِ شخص پنهان بماند و عنوان نشود.

 

اگر این پاسخ پذیرفتنی باشد، آن‌گاه می‌توان به چگونگیِ ارتباط بینِ این منفعتِ شخصی و اقدام برای کاهشِ رنجِ دیگری اندیشید. ازجمله، می‌توان به اعمالِ تأمل‌نشده و ابرازِ احساسات و عواطفِ خام و البته صادقانه‌ای اشاره کرد که به قصدِ کمک به دیگران صورت می‌گیرد:



«از یک مصیبتِ جمعی‌ و رنجِ عمومی به‌شدت متأثر و متألم می‌شویم. برایِ زدودنِ این تألم و کسبِ التیامِ خودمان،[که در پیوند با رنجِ دیگری است] دست به هر عملِ سطحی و ناپخته‌ای می‌زنیم، تا آن‌جا که هیچ تأملِ درخوری نمی‌کنیم که آیا از مجرایِ این التیام و منفعتِ شخصی، رنجِ دیگری واقعاً تقلیل می‌یابد یا خیر؟»

  • حمید ساسانی

تسکین

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ب.ظ

از خیابان توسطِ جارچی صدایِ قرائتِ توبه‌نامه‌ی گالیله به گوش می‌رسد: [1] 

«من گالیله‌ئوگالی‌لای، استاد ریاضیات و فیزیکِ شهرِ فلورانس، سوگند یاد می کنم، دست از تمامی تعالیم خود درباره‌ی مرکزیت و سکون خورشید و عدم مرکزیت و حرکت زمین بردارم. سوگند یاد می کنم، با ایمان و صداقتی که از ریا مبرا است، تمامی این عقاید کفرآمیز و نیز هرگونه خطا و عقیده دیگری که مخالف آئین کلیسای مقدس باشد، لعنت و نفرین کرده و به دورافکنم.»

 

صحنه تاریک می‌شود، هنگامی‌که روشن می‌شود، هنوز ناقوس نواخته می‌شود. اما بعد قطع می‌شود. ویرجینیا بیرون رفته است. اما شاگردان گالیله حضور دارند.

 

 _آندره‌آ: [بلند[ بدبخت، ملتی که قهرمان ندارد.

 

گالیله وارد می‌شود. چهره اش بر اثر محاکمه مشوش است و به‌زحمت می‌توان او را بازشناخت. او جمله‌ی آندره‌آ را شنیده است. مدتی به انتظارِ شنیدنِ خوش‌آمدی در آستانه‌ی در می‌ایستد. کسی چیزی نمی‌گوید. شاگردانش از او روی برمی‌گردانند. آهسته قدم برمی‌دارد. کمسوییِ چشم گام‌هایش را نااستوار کرده است. یک صندلی پیدا می‌کند و روی آن می‌نشیند.

 

_آندره‌آ: من دیگر تحملِ دیدنش را ندارم. او باید برود.

_فدرتسونی: آرام باش.

_آندره‌آ: [ سر گالیله فریاد می‌کشد[ خیکِ شراب! شکم باره ! تنِ عزیزت را نجات دادی؟ [ می‌نشیند] حالم بد است...

...

_گالیله: نه! بدبخت ملتی است که نیاز به قهرمان دارد...

 

 

گالیله به دهکده‌ای در نزدیکی فلورانس تبعید می‌شود و در آن‌جا نوشتنِ کتابِ مباحثات را به پایان می‌رساند. آندره‌آ به دیدنِ او می‌رود:



 

_آندره‌آ: ما گمان می‌کردیم، شما میدان را خالی کرده اید! فریادِ اعتراضِ من علیه شما از همه بلندتر بود!

_گالیله: باید همین‌طور می‌شد. من به تو علم آموختم و خود حقیقت را انکار کردم.

_آندره‌آ: این کتاب همه چیز را تغییر می‌دهد. همه چیز را.

_گالیله: جداً؟

_آندره‌آ: شما حقیقت را پنهان کرده بودید. از دستِ دشمن. حتی در زمینه‌ی اخلاق هم صد سال از ما جلوتر بودید.

_گالیله: چطور؟ توضیح بده آندره‌آ.

_آندره‌آ: ما به مردم عادی در کوچه و خیابان گفتیم او می‌میرد، اما هرگز توبه نمی کند. اما شما برگشتید و گفتید توبه کردم و زنده خواهم ماند. ما گفتیم دستهای شما آلوده است، شما می گویید: دستهای آلوده به از دستهای خالی.

_گالیله: دست‌های آلوده به از دست‌های خالی. طنینِ واقع گرایی دارد. طنینِ مرا دارد. علمِ جدید. اخلاقِ جدید.

_آندره‌آ: در سال 1633 هنگامی که شما تصمیم گرفتید یکی از مباحث قابل درک برای عموم مردم را انکار کنید، باید می‌دانستم دلیل آن فقط پا‌ پس‌کشیدن از جنجال‌های بی‌نتیجه‌ی سیاسی بود. با این کار توانستید هدف واقعی علم را ادامه دهید.

_گالیله: و آن عبارتست از...؟

_آندره‌آ: مطالعه‌ی ویژگی‌های حرکت. مادرِ تمامی دستگاه‌هایی که زندگی بر روی کره زمین را امکان‌پذیر ساخته تا آسمان کنار گذاشته شود.

_گالیله: آها.

_آندره‌آ: از این طریق شما فراغتی بدست آورده و توانستید یک اثرعلمی بنویسید. اگر جهت کسب شهرت روی خرمنی از هیزم می‌سوختید، دیگران پیروز می شدند.

_گالیله: آن‌ها پیروز شدند. علمی که فقط یک‌نفر بتواند آن‌را بنویسد به‌درد نمی‌خورد.

_آندره‌آ: پس چرا توبه کردید؟

_گالیله: توبه کردم، چون از شکنجه‌ی فیزیکی هراس داشتم.

_آندره‌آ: نه!

_گالیله: ابزار و آلاتِ شکنجه را نشانم دادند.

_آندره‌آ: با این حساب هیچ هدفی در کار نبود؟

_گالیله: هیچ هدفی در کار نبود.

]سکوت[

 

 

اینکه نمایش‌نامه‌ی برشت تا چه حد با واقعیتِ تاریخی همخوان است دست‌کم برایم در اینجا اهمیتی ندارد. کاش برشت در شاهکارش سناریویِ مجزایی اندر احوالاتِ آندره‌آ هنگامِ شنیدنِ جمله‌ی پایانیِ گالیله، در نظر می‌گرفت. چندان هم بی‌ربط نبود اگر برشت از زبانِ آندره‌آ می‌سرود:

« بیشه زار، هفت گل سرخ دارد      شش گل سرخ از آنِ باد است»[2] 

 آن‌وقت می‌شد به تک‌گلی که باد [فعلاً] با خود نبرده است، اندیشید.

 

 

 

[1] ‌ زندگی گالیله (نمایشنامه)، نوشته‌ی برتولت برشت، ترجمه‌ی کاوه کردونی، انتشارات محور.

[2] منسوب به برشت، آمده در کتابِ انسان‌ها در عصرِ ظلمت نوشته‌ی هانا آرنت.

  • حمید ساسانی

درباره فلسفه خوانی

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

به گمانم درباره‌ی چگونه خواندنِ مقالاتِ فلسفی، عادت‌ها و روش‌هایِ ’نادرستی‘ وجود دارند. به‌طورِ مشخص منظورم عادت‌ها و روش‌هایی است که باعث می‌شوند خواندنِ یک کتاب یا مقاله‌ی خاص هیچ‌گاه به انتها نرسد. بعضی توصیه‌هایِ مفید را در این باب خوانده‌ام، اما به تجربه برایِ جلوگیری یا محدود کردنِ این عادت‌ها که آن‌ها را معضلِ جدی هنگامِ مطالعه می‌دانم، چند نکته‌ی هنجاری ذکر کرده‌ام که تقریباً با همه‌ی آن‌ها درگیر بوده‌ام و هستم. تا نظرِ شما چه باشد؟



 

1. باید نسبت به اهدافِ کوتاه مدت مطالعه کرد. فعلاً قرار است با خواندنِ فلان مقاله یا کتاب، در امتحانی خاص شرکت کنم، یا تکلیفی مشخص یا شخصی را انجام داده باشم. فعلاً قرار نیست فهمِ نسبتاً دقیقی از آن مقاله یا کتاب داشته باشم، تا چه رسد به صاحب‌نظر شدن.

 

2. پیش از شروع به مطالعه‌ی مطلبی، زمانی تخمینی را برایِ اتمامِ آن در نظر بگیرم. تعیینِ یک بازه‌ی زمانی و ضرب‌الاجل حتی اگر منجر به این شود که برداشتِ سطحی از مطلبِ مورد نظر داشته باشم، بهتر است از این‌‌که هیچ‌گاه به انتهایِ مطلب نرسم. اگر تعیینِ زمانِ تخمینی مناسب نبود با محافظه‌کاری آن‌را با یک ضرب‌الاجلِ دیگر تمدید کنم.

 

3. در پی‌گیریِ مباحثِ مقدماتی و پیش‌فرض‌هایِ نویسنده، حتی‌الامکان متوقف وغوطه‌ور نشوم. ابتدا، تا جایِ ممکن با نویسنده همراه شوم. باید بدانم تنها در صورتِ نیاز و تسلّطِ کافی پیرامونِ آن مبحث می‌توان مقدمات و پیش‌فرض‌های نویسنده را با چالشِ اساسی روبرو کرد.

 

4. باید در بازی باشم. برایِ بودن در بازی باید با ادبیاتِ بحث به‌خوبی آشنا باشم. برخی از نقدهایِ ’درستِ‘ منتقدان، از آن‌جا که با ادبیاتِ بحث آشنا نیستند و در بازی نیستند، پذیرفته نمی‌شوند. چه کسی دوست دارد در جمعِ اسکیت‌بازانِ حرفه‌ای، مُدام از نحوه و فنونِ این بازی بگوید اما هنگامِ بازی، مُدام سُر بخورد؟

 

5. چیزی از صفر شروع نشده که بخواهیم از صفر شروع کنیم! قطعاً انسان‌هایی بسیار هوشمند پیش از ما بوده‌اند که به آن مسائل فکر کرده‌اند. به جایِ ماجراجویی و پرداختنِ نالازم و زمان بر به تاریخِ پیدایشِ یک مفهوم، باید مقدماتِ بحث را به‌خوبی یاد بگیریم و از آن بگذریم. در ماجراجویی‌هایِ نالازم، پارامتر‌هایِ زیاد و ناشناسی وجود دارند که اساساً دسترس‌ناپذیرند یا دسترسی به آن‌ها عمری دراز می‌طلبد. کسی که در جنگلی انبوه، فقط به شناسایی و دیدنِ برگِ درختان مشغول است، از دیدنِ مناظرِ وسیع‌ترِ جنگل بی‌بهره می‌ماند. (البته اگر در ابتدا دیدنِ جنگل از ارتفاعات، هدف‌گذاری شده باشد).

 

6. جسارتِ این را داشته باشم که مستقیماً بر رویِ ساخته‌ها و یافته‌هایِ بزرگان قدم بزنم، اما بیش از اندازه کلنجار نروم با مطالبی که هنگامِ خواندن متوجه نمی‌شوم یا آن‌ها را دارایِ اشکالِ اساسی می‌دانم. به عبارتی، در زمان متوقف نمانم. زندگی منتظرِ ما نیست که با فراغ بال بتوانیم همه‌ی مسائلمان را حل کنیم. زندگی در جریان است. به‌جای کلنجار‌رفتن، آن‌ها را در دفترچه‌ای یادداشت کنم و در زمان‌هایِ فراغت به آن‌ مطالب یا سوالات رجوع کنم. خوب می‌دانیم که جا افتادنِ بسیاری از مطالب زمان‌بر است. همچنین دور از انتظار نیست که آن مطالبِ فهم نشده ممکن است دغدغه‌ی انسان‌هایِ بسیارهوشمند نیز باشند که در آثارشان، که هرگز آن‌ آثار را ندیده‌ام، منعکس شده است. بنابراین پیوسته خواندن، این حسن را دارد که مسائلِ خودمان را در جایِ دیگر، بعضاً درجایِ نه چندان مربوط،  فهم کنیم.

 

7. همواره می‌توان توانایی‌هایِ خود را هنگامِ خواندن افزایش داد، اما تفرد و یونیک بودنِ خودمان را فراموش نکنیم. پذیرش و هضمِ تفاوتِ انسان‌ها در یادگیری، از واجبات است.

 

 

 

 

  • حمید ساسانی

از نوشته‌ها و سخنرانی‌هایِ انبوه... و یک پیشنهاد

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ

به این چهار اظهارنظرِ کلّی توجه کنیم: ]در عینِ ناروشن بودنِ مفهومِ نظام و نادقیق بودنِ محمول‌های آن، فرض کنیم همگی درکِ مشترکی از بکارگیریِ مفهومِ کلّیِ ’ نظامِ خانواده در غرب‘ داریم[

 

1. نظامِ خانواده در غرب، در حالِ فروپاشی و انحطاط است.

2. نظامِ خانواده در غرب، با چالش‌هایی خطیر روبرو است.

3. نظامِ خانواده در غرب، مطلوبِ ما نیست.

4. نظامِ خانواده در غرب، در حالِ تحوّل است.

 

 

     هر چهار گزاره، کم و بیش بازتاب‌دهنده‌ی بینش و باورهای ماست، به بیانی تعبیر و ترجمه‌ی باورهای ماست در خصوصِ آنچه که  اتفاق و رخدادی مهم در خانواده‌هایِ غربی می‌دانیم؛

می توان از انگیزه‌هایِ شکل گیریِ یک باور برای واشکافیِ بیشترش پرسید. همچنین می‌توان عللِ اجتماعیِ ایجادِ یک باور را پیگیری و تبعاتِ احتمالیِ باورمندی به آنرا رصد کرد. ردیابیِ انگیزه‌های ما، عللِ اجتماعیِ ایجابی و تبعاتِ باورمندی به یکی از گزاره‌هایِ بالا در جایِ خود مهم است اما این ردیابی مشخص‌کننده‌ی ارزشِ صدقِ این گزاره‌ها نیست. اگر قرار بر این است که ما به یک تبیینِ تقریباً نزدیک به واقع، مثلاً درباره‌ی نظامِ خانواده در غرب برسیم، باید تکلیفِ خود را با صدق یا کذبِ باور به گزاره‌هایِ بالا مشخص کنیم؛

     اگر برایِ صدقِ هر باور شواهد و قراینی آورده شود، باید ابتدا به تبیینِ خودِ شواهد و قراین پرداخت. مثلاً ما چه نوع شواهدی در دست داریم که می گوییم نظامِ خانواده در غرب مطلوبِ ما نیست؟ " ما" در اینجا به چه کسانی ارجاع داده می‌شود؟ " ما"  تقریباً چه کسانی و چه درصدی از جامعه هستند؟ همچنین برایِ ادعایِ چالش‌های خطیرِ پیشِ رویِ خانواده‌هایِ غربی، ماهیّتِِِ شواهدی که در اختیار داریم چگونه است؟ یا از آن طرف براساسِ چه قراینی اتفاق‌ها و رخدادهایِ مهمِّ زندگیِ غربی را صرفاًً تحوّل می نامیم و نه انحطاط؟

     تا آنجا که می‌دانم پرسش از چیستیِ شواهد، یک پرسشِ پویا و پردامنه‌ی فلسفی است. می توان شواهد را به شیوه‌ی کم و بیش برهانیِ محض توضیح داد. می توان آن را بر حسبِ درون‌ذهنی یا برون‌ذهنی بودنش توضیح داد، یا بر حسبِ اموری که باورر پاسخگو ومربوط به آن است. نوشته‌ها و سخنرانی‌هایی که روزانه می خوانیم و می‌شنویم پُر است از گزاره‌هایی که ادعا می شود با شواهد و قراین ابراز شده‌اند. مفید است بدانیم که علیرغمِ این ادعاها، یا به طورکلی هیچ شاهدی ارائه نشده، یا بجایِ ارائه‌ی شواهد، از انگیزه‌ها و علل اجتماعی و تبعاتِ باورمندی به باورها یاد شده است. یک پیشنهادِ ممکن به این دست نویسنده‌ها و سخنران‌ها این است که به باورهایِ خود لقبِ جزمیات بدهند. با این لقب، شاید از زحمتِ جمع‌آوریِ شواهد معاف شوند و حداقل از اتهامِ سَبُکی و خامیِ ادعایِ خود بکاهند، البته اگر در ابرازِ جزمیاتِ خود صداقت داشته باشند.

 

  • حمید ساسانی

زمین و بندگان شایسته

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۸ ب.ظ

فرض‌کنیم در جهانی زندگی می‌کردیم که رأیِ هر انسانی با توجه به ’’فهم و دانشِ‘‘ او ارزش‌گذاری می‌شد. این فرض خود مستلزمِ چند فرضِ دیگر است به این ترتیب که پیش از هر چیزی فرض کرده‌ایم ما به یک سازوکارِ کم نقص برایِ چگونگیِ ارزیابیِ دانش و همچنین فهمِ هر انسانی دسترسی داریم.] به طور خام منظورِ مختارم از فهم، میزانِ قدرتِ تمایز‌گذاریِ یک عامل بین منفعت‌ و مصلحت‌ است و دانش را به عنوانِ مجموعه‌ای ساختارمند از اطلاعات که به کارِ توضیح و تبیین وگاهی پیش‌بینی می‌آید در نظر گرفته‌ام. واضح است که در اینجا هم فهم و هم دانش را به عنوانِ اموری مطلوب و دارایِ ارزش پنداشته‌ام.[ تصور‌کنیم سازوکاری وجود دارد که به دانشِ افراد با توجه به میزانِ تحصیلات و نوعِ رشته‌ی تحصیلی آن‌ها امتیاز می‌دهد. همچنین تخیل کنیم که فیلسوفان و دانشمندان با توافقِ حداکثری سازوکارِ کم و بیش مناسبی برایِ امتیاز‌دهی و رتبه‌بندیِ میزانِ فهمِ آدم‌ها یافته‌اند،] مثلاً بر اساسِ آرایش و عملکردِ سلول‌هایِ مغز آن‌ها و نیز احتمالاً بر اساسِ تعاریفی توافقی از تعاملاتِ اجتماعی آن‌ها مانندِ مصلحت‌اندیشیِ جمعی، غم‌خواری و خیرخواهی و...[ .

در این نظامِ سلسله مراتبیِ پنداشتیِ مکانیکی هر انسانی نمره‌ای دارد و امتیاز و ارزشِ رأیِ هر انسانی به ضرایبی از دانش و فهمِ او وابسته می‌شود. بنابراین کاملاً ممکن است که در این جهانِ فرضی ارزشِ رأیِ یک متفکرِ عالمِ سیاست در عمل بیش از رأیِ هزاران نفر از افرادِ جامعه به‌حساب آید. مطابق با این نگرش، افرادِ فهیم و خبره و با دانش هستند که همیشه تأثیرِ شگرفی بر تصمیماتِ مهمِ جمعی می‌گذارند. قدرتِ اعمالِ رأیِ آن‌ها بیش از سایرین است و نظرِ شایستگان بیش از دیگران ارزش‌گذاری می‌شود. برایِ رسیدن به قدرت باید شایسته بود و شایستگان هستند که قدرتی بیش از دیگران دارند.

اما آیا زیستِ اجتماعی در چنین جهانی که شایستگان قدرتِ اعمالِ نظرِ بیشتر دارند کارآمدتر است؟

به گمانم پرسشِ دشواری است. احتمالاً آن‌ها که به برابریِ حقوقی بین انسان‌ها باور دارند] برابری‌خواهان[ از مساواتِ حقِ زیست و بنابر آن از حقِ رأیِ برابر خواهند گفت. آن‌ها هر چند که می‌پذیرند انسان‌ها در دانش و فهم تفاوت‌هایِ چشم‌گیری دارند اما دادنِ امتیازی خاص به فهم و دانش در هنگامِ رأی‌گیری را روا نمی‌دانند. از این منظر اساساً فهم و دانش باید کارکردِ دیگری ]کارکردِ غیرمستقیم و نقش انذار و تبشیر [ در اجتماع داشته باشد. یعنی کارکردی که در عرصه‌ی رأی‌گیری مستقیماً منجر به حقی ویژه برایِ صاحبِ فهم و دانش نشود. شالوده‌ی پیوندهایِ اجتماعیِ جدید بر مبنایِ حق رأیِ برابر است. بنابراین رأیِ یک استاد دانشگاه یک‌بار خوانده می‌شود همچنان‌که رأیِ یک بزهکار. تا جایی که می‌دانم پذیرفتنِ این برابری نه تنها پشتوانه‌ی شهودی‌ و تفکریِ عمیق در بابِ عدالت دارد بلکه به تجربه نشان داده شده که این پذیرش از تلاطم‌های زندگی جمعیِ انسان‌هایی با ارزش‌ها و عقایدِ متفاوت و بعضاً متعارض کاسته است. اطلاعاتِ من از بحث‌هایِ ابتدایی پیرامونِ این موضوع فراتر نمی‌رود اما این‌طور به نظرم می‌آید که به‌مرور، تلقی یا تفکری کاملاً متفاوت بر جهانِ جدید چیره شده مبنی بر اینکه تا به‌حال تلاش برایِ ایجادِ دنیایی که شایستگان بر صدر باشند با شکست روبرو شده]یا اینکه این تلاش از اساس نادرست بوده[ است و در نتیجه به‌جایِ ساختِ بهشت بر رویِ زمین باید از آتشِ جهنمی که ناشایستگان به پا می‌کنند کاست.

اما پرسشی که همچنان برایم مطرح است این است که آیا این ایده‌ی کهن را که شایستگان ’’باید‘‘ بر مسندِ قدرت باشند، برای همیشه باید کنار گذاشت؟ پاسخ به این پرسش هم دشوار است. به گمانم ما باید درباره‌ی ’’باید‘‘بیشتر تعمق کنیم. همه‌ی پیچیدگیِ موضوع به این برمی‌گردد که ما این ’’باید‘‘ را چرا مطرح کرده‌ایم و به فرضِ جوابِ درخور به چراییِ آن، چگونه در عمل می‌توان این’’باید‘‘را پیاده کرد تا با واقعیاتِ زیستِ جمعی‌مان در تناقض نباشد. ما به تعمق بیشتر پیرامونِ این ایده‌ی کهن نیاز داریم. ما به تفکر در بابِ این ایده نیاز داریم تا بتوانیم راهکارهای جمعیِ هوشمندانه و بهتری پیدا کنیم تا با در نظر گرفتنِ واقعیات و بدونِ لطمه زدن به حقِ برابرِ رأی، امکاناتی را ایجاد کنیم که به طور غیرمستقیم شایستگان صلاحیتِ بیشتر دیده شدن را داشته باشند. من پاسخِ آماده‌ای برای چگونگی آن ندارم اما حدس‌هایی (بیشتر سلبی) دارم: شاید شروع از فرهنگ نقطه‌ی قابلِ تأمّل و قابلِ اتّکایی برای پیشبردِ این هدف باشد، اما نه با دستورالعمل‌هایی از جانبِ قدرت. اساساً اتفاق و تغییری باید در نگرش و بینشِ یک جامعه پدیدار شود تا اعتماد به شایستگان موردِ قبولِ بیشتر واقع شود. این اتفاق و تغییر نباید با تعریف از پیشِ یک سیستمِ تبعیض‌آمیز و تصنّعی به نفعِ دیده شدنِ شایستگان بوجود آمده باشد، چون ناعادلانه است. شاید چندان بی‌ربط نباشد که اشاره کنم پاپر اندیشه‌ی کهنِ ’’حقیقتِ مطلق‘‘ را به عنوانِ هدف و اندیشه‌ای تنظیم کننده در علم می‌پذیرفت و با این‌حال اذعان می‌کرد شاید هیچ‌گاه نتوانیم به آن مطلق دست یابیم و هیچ درکی از رسیدن به آن نداشته باشیم. ما نیز می‌توانیم به ایده‌ی ساختِ بهشت بر روی زمین به عنوانِ یک غایتِ تنظیم کننده و راهنما بنگریم، هر چند که آگاهانه بدانیم منظورمان از بهشت چیست و تنها به وعده‌ای دل خوش نکنیم و آن‌ ایده را همواره با واقعیاتِ زیستِ اجتماعی‌مان محک بزنیم تا کمتر خطا کنیم و احیاناً بتوانیم به سمت جامعه‌ا‌ی بهتر حرکت کنیم.

 

 

-- رأی و رأی‌گیری در نوشته‌ام صرفاً به کنش‌های انتخاباتی در عرصه‌ی سیاست معطوف بود. اشاره به انواعِ گوناگونی از رأی و رأی‌گیری مقصودم نبود.

  • حمید ساسانی

زندگی ، به مثابه پرتاب شدگی به سوی مرگ

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۴۴ ب.ظ

زندگی ، به مثابه پرتاب شدگی به سوی مرگ

از زمان آغاز فلسفه در یونان باستان  و فیلسوفان پیشا سقراطی ، نسل بشر سعی داشته تا برای زندگی خودش به معنایی دست پیدا کنه. احتمالا سابقه معنا جویی برای زیستن به پیش از این دوره ها بر میگرده اما شاید ما از این جستارها اطلاعاتی در دست نداریم چون بشر در کاربست زبان طبیعی، به این توسعه یافتگی دست نیافته بوده که بتونه رویکرد های خودش رو در قالب کلمات جای بده و به این ترتیب بتونه این رویکرد ها رو به نسل های بعد یا حتی اطرافیان منتقل کنه .یعنی زبان ابزاری شد که فرد رو قادر میساخت تا روابط خودش رو با دنیا توصیف کنه و بدون زبان و پیش از کارکرد فراگیرش ، هر فرد در دنیای درونی خودش محبوس باقی مونده بود.

این که ما به وسیله زبان اگاهی های خودمون رو با سایرین شریک میشیم ، نتایج دنباله داری برای ما به ارمغان داشته چون بخشی از آگاهی ما در واقع خود آگاهی هست‌. این آگاهی صرفا توصیفی از وضعیت امور جهان خارج از ذهن ما نیست بلکه فرد در رابطه ای با جهان قرار داره که ضمن توصیف جهان و تغییرات موجود در اون ، بخشی از این آگاهی رو متعلق به خودش تصور میکنه و به این ترتیب قصد مندی های این فرد در این آگاهی دارای انعکاس میشه .


این قصد مندی موجب میشه تا وضعیت این آگاهی از سایر توصیفات جهان تمایز پیدا کنه. فرد بقا و زیست خودش رو در غالب این توصیفات درک میکنه (البته این درک در مرحله ای پیش از مفاهیم و با داده های عصبی هست و این داده های عصبی در مرحله بعدی به کلمات قابل ترجمه ای جزیی و تقریبی هستن).اما بروی داده های عصبی ، داده های ذهنی و انتزاعی هم قرار داره.فرد موجودات درون دنیا رو تنها با خصوصیات زیستی و فیزیکی اونها از هم تمیز نمیده بلکه زمینه های (context)وجود داره که در اونها میشه مرزهای موجودات رو صرفا با خصوصیات فیزیکی معین نکنیم ، هویت های اجتماعی زمینه ای هست که این کارکرد رو بخوبی نمایش میده ، مثلا تعلق داشتن به یک خانواده موجودات رو با هم دارای روابطی میکنه که مرزهای اونها صرفا جسم های زیستی نیست و دارای این همانی هایی میشوند که توصیف اونها در غالب فیزیک جای دادنی نیست.

فرض کنید شما به همسر یا مادر خودتون بسیار علاقه مند و وابسته هستید ، در این وابستگی وجود شما از وجود این افراد دارای تمایز نیست و شما خودتون رو از اونها جدا نمیدونید و رابطه ای بین شما برقرار هست که این رابطه ، نسبت شما و اون فرد رو به گونه ای تغییر میده که با فقدان اونها انگار دچار فقدان از بخشی از وجود خودتون شدید. به عبارت دقیق تر مرزهای وجود شما با کمک رابطه وابستگی به وجود معشوق یا مادر شما هم بسط پیدا کرده و از دست دادن اینها ، برای شما معادل از دست رفتن بخشی از خود شما هست ، چون بقدری با این ها ، خودتون رو دارای هویت مشترک تصور میکنید که نمیتونید خودتون رو از اونها تمیز بدید و منفک بشید.انگار سپر های دفاعی شما که از شما در مقابل تهدیدات دنیای خارجی محافظت میکنه در برابر این افراد از کار افتاده و انگار این رابطه وابستگی بخشی از اونها رو درون شما قرار داده و به همین ترتیب ، اونها بخشی از شما شدند.

این که چرا این پتانسیل و استعداد عشق ورزی در ما به عنوان یک ارگانیسم جای داده شده ، در دو سطح قابل برسی هست. سطح اول به بدن ما به عنوان یک حیوان برمیگرده که بطور طبیعی برای بقا ، برنامه ریزی شده ، برنامه ای خودکار و بدست طبیعت که موجود رو به سوی امتداد دادن زیستن هدایت میکنه.مثلا وجود جاذبه هایی فیزیکی و غرایزی که درون ما هست ، ما رو به سمت انسان های خاصی برای صمیمیت جهت دهی میکنه.سطح دیگه ، برمیگرده به وجود ما به عنوان انسانی که توسط تمدن پرورش پیدا کرده و دارای تجربیات و آموزه هایی هست که ایده آل هایی رو غایت و هدف خودش قرار میده و جذب انسان هایی با خصوصیات خاص میشه ، مثلا ارزش های فرهنگی مشترک و آرمان های مشترک به ایجاد حس تعلق عمیق بین دو نفر منجر میشه.

این جهت گیری ها یک فرآیند پیچیده هست که گاهی در وجوهی ضعیف و در وجوهی قدرتمند هست ، یعنی فیزیک فردی برامون خیلی جذاب هست و ذهنش نه ، یا ذهنش خیلی جذاب هست اما فیزیکش اون قدر ها بنظر ما خاص و منحصر بفرد نیست‌.میزان این جذابه ها هم در طول زمان دچار تغییر میشه و فرد ممکنه بعد از مدتی دیگه اون جاذبه های اولیه رو از نفری لمس نکنه و حس یکنواختی و کسالت آور‌ بودن ، داشته باشه😔

همه این تحولات موجب میشه تا من مرگ رو فقط به صورت پایانی برای زندگی تعریف نکنم ، مرگ آمیخته هست با زیستن. در واقع بنظرم مرگ جدا از زیستن نیست و اگر بودن رو داشتن خصیصه های مشخصی در نظر بگیریم  که زنده بودن ، داشتن این خصوصیات باشه ، میشه مطمین بود که خصوصیات در طول حیات دچار تحول میشه و بخشی از ادامه یافتن زندگی من همراه و متلازم هست با مرگ بخشی از گذشته من ، لذا میشه مسیر حیات رو یک پرتاب شدگی متداوم و متوالی به سوی مرگ در نظر گرفت که یادآور تناهی برای من هست و هویت من از قلب این تناهی استخراج میشه و با همین محدوده هاست که معنای زندگی من حصول پذیره.🤔


  • محمد موسوی

احتمالا به عنوان کسی که به فلسفه زبان علاقه مند است، شاید یافتن راهبردی برای این پرسش اگر تمام مسیر را هموار نکند حداقل نیم بیشتر آن را آسفالت خواهد کرد. واژه ها چطور شکل میگیرند و پس از تولید در کجا معنا می یابند؟

این سوال حتما انقدر سخت هست که سالها فیلسوفان و زبان­شناسان و ادیبان بسیاری را با خود درگیر کند. شخصا دقیقه­هایی از روزم را به واژه های اطرافم و هویتشان فکر میکنم. اغلب مشمئز کننده و ملال اور هستند، وقتی با آنها دقیقتر میشوید. کاربست تکراری و ارجاع دهی متعارف آنها نه چیزی از شما می¬خواهد و نه تلاش میکند که شما را بسازد. در روز چند بار واژه های سلام، خوب، ممنون، عصبانی، خسته، گرسنه، دلسرد، من، شما، است، و ، لایک، احمق  و موارد مشابه را میشنویم و بی دغدغه با آنها برخورد می­کنیم. گاهی گمان میکنیم واژه ها هستند تا منظور خود را به دشواری به آنها منتقل کنیم و آنها را با بالهایی خرد روانه اتمسفر کنیم، بی آنکه انتظاری بیش از آنها داشته باشیم. کافی است زوری بزنند و پرشی از دهان انسان¬های زبان بسته بکنند تا خود را به لاله گوش خلایق برسانند و خود را از آن آویزان کنند. بی¬آنکه نیاز باشد تا از دهلیز دل بگذرند و برجان بنشینند و یا پا بر سوراخ سمبه ها و پیچیدگی ها  و تنگی های ذهن بگذارند و و تیزبینانه و خردورزانه محک بخورند. آنقدر راحت الحلقومد که نه سودای نگاهی نو دارند، و نه دلیلی برای اشاره به منظوری قدری پیچیده تر و قدری غیرقابل پیش بینی تر. آنقدر واژه ها را سبک بکار میگیریم که گویی در اکثر موارد اصلا نیازی به صحبت نیست. همین که چشم در رخ آدمیان بیندازید کافی است تا پرده نازک ذهنشان را پس بزنید( یا شاید لختی ذهنشان را مشاهده کنید) و بخوانید آنچه دیدنی است. اما حقیقت آن است که واژه ها هستند و می¬توانند زندگی کنند. کافی است کمی با آنها برخورد کنیم و به آنها حیات دهیم. شاید انقدر زیاد از واژه ها استتفاده میکنیم که تا این اندازه آن ها را سبک گرفته ایم. شاید هم از توانایی آنها در ایجاد تغییر، سرمستی، اندوه، عشق، نفرت و کلا دمیدن تازگی در روند زندگی ناآگاهیم.

به نظر من اصل اول و اساسی آنجاست که متوجه شویم اندیشه ما آدمیان با دامنه و عمق واژه های ما ارتباط تنگاتنگ و اساسی دارد. اینکه متوجه شویم ما چنانچه به واژه های یک حوزه دسترسی داشته باشیم، میتوانیم در آن ادعایی کنیم و ذهن ما در آن حوزه از خود خلاقیت بروز دهد. ابزار سترگ اندیشه بی شک واژه است و هنر اندیشه ورزی کشف مرجع واژه ها و ارتباط آن ها با یکدیگر است. واژه های ما از پس سالها ترمیم، تعمیر و بازنگری گرانبار شده اند و امروز با ما هستند.  هرکدام دریچه ای بر نگاهی نو هستند. شاید جالب باشد که کمی فکر کنیم ((آب)) چیست. یا فکر کنیم که ((آزادی)) چطور آرزوی دیرین انسان شده است. تصور کنید اگر شما با تاریخ تطور این واژه آشنا باشید بواسطه درک واژه هایی نو تا چه اندازه نسبت به آن عمیق خواهید شد.

اصل دوم هرچند اساسی نیست ولی اغلب مشکل در همینجا ظاهر میشود. بنابر یک تئوری غالب و تایید یافته بوسیله برخی از فیلسوفان و زبان شناسان، معنا و مرجع واژه ها را هر جامعه مشخص میکند. مثلا لورکا شاعر اسپانیایی در اشعار خود از ((گاو نر)) به دفعات بهره می­برد:

تازه گاو نر به سویش نعره بر میداشت

که اتاق از احتزار مرگ چون رنگین کمانی بود

در ساعت پنج عصر

...

یا در ادامه همان شعر:

و گاو نر تنها دل برجای مانده

در ساعت پنج عصر

حتما ((گاو نر )) آن طور که در فرهنگ اسپانیا گرانبار و پرمعنا بوده، در فرهنگ ما شکل نگرفته است. اما در عوض ما روزی سیمرغ را داشته ایم به عنوان استعاره پرکاربرد که ارجاعی خاص داشت  و برساختی بوده که اجتماع بدست شعرا و داستان سرایان داده بودند تا با آن افاده مفهوم کنند. اما مثال¬های راحت تری هم وجود دارند. همینکه دوری گرد حباب خاک بزنیم رسانه¬ها را مطالعه کنیم خواهیم دید که برساخت متفاوت جامعه ها یا حکومت ها از واژه ها چطور آنها را بر جان هم انداخته است. اینکه غرب ایران را به نقض ((حقوق بشر)) متهم میکند و با همین بهانه وچیزهای مشابه ایران را تحریم می کند و ایران هم غرب را ناقض ((حقوق بشر)) میداند. یا مثال جالب دیگری گرانبار شدن برخی واژه ها در یک فرهنگ است. توجه کنید که ما ترکیب ((یاعلی)) را چطور و جه عجیب بکار میبریم:

۱-  وقتی پشت تلفن میخواهیم با کسی خداحافظی کنیم.

۲-  وقتی فرزند نوپای خود را میخواهیم راه ببریم.

۳-  وقتی رضازاده می¬خواهد وزنه بزند.

۴-   وقتی با پدیده ای عجیب مواجه میشویم.

۵-  بر روی جلد کارت های عروسی : یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

۶-  در زمین فوتبال وقتی میخواهیم تیم خود را تشویق کنیم :‌ یاعلی مدد

۷-  وقتی زانوهایمان درد میکند و به سختی از جا بلند میشویم یا از پله بالا میرویم.

 

اینها همه براورد و دستاورد فرهنگ ما هستند.

یا به خاطر دارم که در دبستانمان احسان که از قضا پسر خوبی هم بود در بازی کودکانه خود دیگری را ((توله سگ)) خطاب کرد. همه راضی بودند. فحش شنونده و گوینده و ناظرین داستان. اصلا چندان قضیه مهم نبود. خاطرم هست که مدیر در صحنه حاضر بود. ابتدا تلاش مختصری کرد تا به طرف حالی کند که چه گفته:

منظور تو این است که پدر  او سگ است. 

قطعا احسان چنین منظوری نداشت. اصلا مرجع این واژه پدر آن پسر نبود.

از قضا وقتی مدیر در تفهیم موضوع ناتوان ماند احسان درمانده را با شلنگ زد تا بیاموزد دیگران را توله سگ خطاب نکند. و با پدر خلق الله کاری نداشته باشد.

اما نکته اینجاست که در بازی کودکانه ما ((توله سگ)) نه فحش بود، نه حرف رکیک بود و نه اساسا معنای منفی به بار می نشاند. خلاصه اینکه هر جامعه مرجع واژگانش را خود مشخص میکند و اینگونه انسانها با هم ارتباط برقرار میکنند.

مشکلی که اکنون میخواهم به آن اشاره کنم در همینجا خود را نشان میدهد. ما چرا از بکارگیری معانی یا مراجع جدید برای واژه های خود پرهیز میکنیم. به نظر من یکی از مصادیق سلطه اجتماعی در تحمیل مرجع یا معانی واژه ها بروز میکنند. ما می آموزیم که بکارگیری چه واژه ای با چه مرجعی و در چه موقعیتی میتواند صحیح باشد. درغیر اینصورت یا موقعیت ناشناس هستیم، یا مجنونیم، یا حرف فلسفی میزنیم. بنظر من انسان ها ضمن بکارگیری مرجع جدید برای وازه هایشان، عبارات خود را شخصی سازی میکنند، شناخته میشوند، از جامعه متفاوت میشوند و بطور کلی به شکل خود در می آیند. بنابراین شاید بهتر باشد از این کار حیرت زده نشویم و اگر مرجعی به  درستی بر روی یک واژه نمیشیند قدری حوصله به خرج دهیم و ذهن خود را کنکاو کنیم و اجازه دهیم واژه ای تازه زندگی بگیرد. با یک مثال کمی بیشتر توضیح میدهم:

به خاطر دارم چندین سال پیش روانشناسان دسته جمعی مکشوفشان شده بود که بر اساس آمارها بیش از ۵۰ درصد طلاق ها در ایران به دلیل عدم ابراز علاقه شوهران به همسرشان است. آن ها مردان را با این پرسش مواجه میساختند که در روز چند مرتبه از ترکیب (( تو را دوست دارم)) یا ((چقدر امروز زیبا شدی)) یا ((تو بهترین همسر دنیایی)) برای همسرتان استفاده می کنید. بگذریم از اینکه چقدر این باور درست است یا خیر چیزی که مهم و جالب است مردانی بودند که ضمن پذیرش این پیشنهاد  میخواستند این ترکیب را برای همسرشان استفاده کنند. وازه هایی قدیمی اما با مرجعی جدید. واژه هایی که پیش از این اینطور کنار هم قرار نمیگرفتند. قطعا سخت بوده. شاید چیزی شبیه ریگ کوچکی در مجرای ادای واژه هایشان گیر میکرد و باید زور می زدند تا آن رد کنند. بکارگیری این واژه با مراجع جدید سخت است و شاید هنجار شکنی لازم دارد. اما لازم است تا انسان مراجع و معانی خود را بسازد و از هنجارها و آسیب ها و زندگی بی دردسر اجتماعی کمی فاصله بگیرد. و واژه ها را در جای خود و به معنای متداول به کار نگیرند.

***

 

تمام همه اینها مقدمه ای بود برای آنکه به یک ویزگی در نگاشته های احمد شاملو اشاره  و کتابی از او را معرفی کنم.

شاملو از نظر من پیش از هرچیز شاعر پیچیدگی هاست.

این چند خط را بخوانید:

 

لبانت به ظـرافت شعر

شهوانی ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جان‌دار غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان درآید.

 

و گونه‌هایت

با دوشیار مورّب

که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم ،

 

و بکارتی سربلند را

از روسبی خانه‌های داد و ستد

سر به مهر باز آورده‌ام.

 

هرگز کسی این گـونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم !

و چشمانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

 

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند.

 

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ِ ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد .

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم .

 

توفان‌ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ‌هایت

آفتاب همیشه را طـالع می کـند ؛

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه‌های شهر

حضور مرا دریابند.

 

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود.

 

پیشانیت آینه‌ ای  بلند است

تابناک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند.

 

دو پرنده بی طاقت در سینه‌ات آواز می خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب‌ها را گواراتر کـند؟

تا در آئینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه‌ها و دریاها را گـریستم

ای  پری وار در قالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمی‌سوزد !

 

حضورت بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می‌کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان و دروغ

شسته شوم.

 

و سپیده دم با دست‌هایت بیدار می شود.

 

این شعر را احتمالا شاملو برای آیدا نوشته است. حداقل نام شعر ((آیدا در آینه)) چنین می رساند. مدتی طول کشید تا من به همراه یکی از رفقای شفیق از واژه ها و پیچیدگی های این خطوط رمزگشایی کنیم. شاملو با بکارگیری دقیق زبان معانی را کنار هم قرار داده­است. معانی که برای فهمشان باید کمی به ضمیر فرهنگی و تاریخی خودمان رجوع کنیم. زبان شاملو قطعا پیچیده است و این پیچیده بکار بردن زبان را تا توانسته در کارهای خود بازتاب داده. اخیرا کتابی از شاملو خواندم با عنوان ((درها و دیوارهای بزرگ چین)). شخصا پیش از این نمیدانستم شاملو داستان هم داشته. کتاب در حدود ۱۵۰ صفحه است و متشکل از چندین داستان کوتاه است. تا کتاب را تمام نکنید نمیتوانید از آن جدا شوید.

 

اگر از محتوای حکایتها بگذریم و چندان درگیر مفهوم شناسی آن ها نشویم و نخواهیم اعجاز شاملو را در آنجا مورد بررسی قرار دهیم به نظر من شاملو چیزی را در آنها به حد اعلا رسانده است:

کاربست متبحرانه زبان

انگار کسی از دل تاریخ با شما حکایت می کند. شاملو هم زمان حال را می شناخت و هم گویی به زندگی گذشتگان آمیخته است. واژه ها و مرجع آنها را طوری بهگزین می کند که انگار استاد کار است. گاه با یک واژه یا یک ترکیب چنان فضا را عمیق می کند و داستان را موقعیت میدهد که باورش سخت است. شاملو ترکیب ها را میسازد. بی آنکه کسی پیش از او آنها را به این دنیا آورده باشد و آنها را معنا و مرجع میبخشد. انگار کسی ابریشم قدیمی ای را از صندوقچه بیرون میکشد، گردش را می تکاند و با مراقبت آهاریش میکند و دست آخر بر رخ میکشد.

شاملو بی شک یک پدیده زبانی هم هست. با ذهنی فراخ خالق ترکیب های نو و پیچیدگی های زبانی. پیچیدگی که نباید آن را ((بازی با لغات)) تفسیر کرد. اکثر ترکیب ها رمزی دارد و تا رمز گشوده نشود و ذهن شاملو شکافته نشود بی شک درک آن ممکن نخواهد بود و اعجاز شاملو قابل مشاهده نیست.

تمام این متن میخواست دعوتی باشد برای استفاده صحیح تر و جذاب تر از زبان، همانطور که شاملو چنین میکرد....


  • حسین نصراللهی

چه در اختیارِ من است؟

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۱۴ ب.ظ

مینا هنگامِ رانندگی، چراغِ قرمز را رد می‌کند و عابری را زیر می‌گیرد که در دم منجر به مرگِ عابر می شود.

 

---

قبل از حادثه:

1) مریم چند روزی است که با پدالِ ترمزِ خودرویش مشکل دارد.

2) مکانیکِ حاذقِ تعمیرگاه که مدتی است همسرش او را ترک کرده، تمرکزِ کافی ندارد که به‌درستی پدالِ ترمز را تعمیر کند.

3) مریم خودرویش را با فرضِ تعمیرِ درستِ پدالِ ترمز، از تعمیرگاهِ خودرو تحویل می‌گیرد.


4) مینا خودرویِ مریم را به امانت می‌گیرد.

5) عابر مدّتی است که دچار زوالِ عقل شده و فرزندانش اهمیّتِ چندانی به این موضوع نمی‌دهند.

.

.

.

 

---

بعد از حادثه:

1) مینا در دادگاه متّهم به قتل می‌شود.

2) مینا محکوم به چندین سال حبس و پرداختِ جزایِ نقدیِ سنگین می‌شود.

 

---

 

زنجیره‌ی علّیِ رویدادهایِ منجر به یک حادثه را تا کجا می‌توان دنبال کرد؟

آیا دنبال کردنِ این زنجیره، حدِّ یقفی دارد؟

ما تا چه حد در شکل‌گیریِ رویدادها موثّریم و به چه میزان در قبالِ آن مسئولیم؟

ما دیگران را با این پیش‌فرض مجازات می‌کنیم که عملشان تحتِ کنترلِ خودشان بوده است و مسئولیتِ عملشان را تماماً به خودشان نسبت می‌دهیم. اما استنادِ عملی که از ما سر زده، به موجودِ هویّت‌داری به‌نامِ "من" تا چه حد صحیح است؟

ظاهراً پرسشِ ما با پیش‌فرض‌هایِ حقوقی مرتبط است اما به‌نظر می‌رسد که چنین پرسش‌هایی ارتباطِ دامنه‌داری با مباحثِ مطرح در فلسفه‌ی ذهن، اخلاق، معرفت‌شناسی و حتی متافیزیک دارند. پیگیریِ این پرسش‌ها و پاسخ‌هایِ به‌آن،‌ می‌تواند تبعاتِ عمده‌ای بر نگرشِ ما در نحوه‌ی ارزیابیِ اخلاقی و حتّی جزایی داشته باشد.

 

 

 

 

 

 

  • حمید ساسانی

کسی صدای شما را خواهد شنید؟

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ق.ظ

نامه‌ای سرگشاده به استاد بزرگوارم، دکتر زیبا کلام عزیز


کسی صدای شما را خواهد شنید؟

متن اخیرِ شما درباره‌ی دستگیری ناعادلانه‌ی یاشار سلطانی را خواندم. خواستم مواردی را که به گمانم مهم تلقی می‌شود، با شما در میان بگذارم چرا که همواره حسنِ نیت و خلوصِ شما را در پیگیری مسائلِ مطرح کشورمان (علیرغم اختلافِ دیدگاه‌ها) ستوده‌ام که نه از پیِ لقمه‌ی نانی شبهه‌ناک بوده‌اید و نه شیرینیِ قدرت به کامتان خوش آمده است.

راستش را بخواهید بعد از خواندنِ متن‌تان مدتی به شدت متأثر شدم. اجازه دهید رسمی بودن و تعارفاتِ معمول را کنار بگذارم و حرفِ دلم را به شما بگویم. از نگاهِ من، سعید زیباکلام فردی انقلابی است که منافعِ مملکتش را جدی می‌گیرد و آن‌را وجه‌المصالحه‌ی بازیهایِ معمولِ قدرت قرار نمی‌دهد. سعید زیباکلام می‌تواند دستگیریِ ظالمانه‌ی یک روزنامه‌نگار را ببیند و دم فرو نبندد. اما او، این دیدن را از چه مجرایی انجام می‌دهد؟ پاسخِ بی‌پیرایه این است: از مجرای حفظِ ارزش‌های انقلاب اسلامی.

قصدِ واکاوی و جسارتِ نقدِ این ارزش‌ها را ندارم. همین‌که آرمان‌هایِ وفادارانه‌‌ی شما منجر به فریادِ حق‌خواهی‌تان شده است نشان از دردمندی و خلوصِ شما دارد. پیش از این  ما از پدران و مادرانِ خود شنیده‌ بودیم که  از اصلی‌ترین برنامه‌هایِ  پیشِ رویِ نظامِ انقلابیون، دفاع از مظلوم و نجاتِ مستضعفین بوده است. اما باور کنید فقط این را شنیده‌ایم و خیلی کم دیده‌ایم! باور کنید. می‌خواهم از نسلِ خودمان برایتان بگویم. وقتی از این نسل یاد می‌کنم سعی می‌کنم همه‌ی دوستانم را با همه‌ی تفاوتی که در اعتقاداتشان دارند در نظر آورم. همچنین امیدوارم شما نیز بتوانید به کثرتِ سلایقِ اعتقادی نسل من توجه داشته باشید، توجهی که قاطبه‌ی انقلابیون در این چهار دهه یا اصلاً نداشته‌اند یا از سر منفعتِ خودشان داشته‌اند. با احترام، تفاوتِ عمده‌ی نسل ما با نسلِ شما این است که ما چیزهایی را لمس کرده‌ایم و دیده‌ایم که قاطبه‌ی نسل شما یا از دیدنِ آن ناتوان است یا به هر دلیلی تمایلی به نگیرستنِ خیره‌وار به آن ندارد. نسلِ ما نسلی است که در آزمایشگاهِ ایده‌هایِ انقلابی امثالِ شما زندگی می‌کند. ما با گوشت و پوست و استخوان خود، زیست در این آزمایشگاهِ ایده‌ها را تجربه کرده‌ایم و بهتر از هر نسلی خوبی‌ها و بدی‌های آن‌را از نزدیک چشیده‌ایم. برایم آن‌چنان واضح است که بی‌تردید بگویم اکثرِ هم نسلانِ من به کاراییِ این ایده‌ها بی‌اعتماد شده‌اند. آقای دکتر! آیا تا به‌حال پایِ درد ودلِ جوانان، به‌جز جوانانی که برایِ فعالیت‌های دانشگاهی و سیاسی به دفترتان می‌آیند نشسته‌اید؟ خروجِ سالانه ده‌ها هزار ایرانی با تحصیلات عالیه از کشور جدی نیست؟ خروجِ میلیون‌ها دلار چه؟ به بند کشیدنِ هم‌نسلانِ منتقدم چه؟ آمارِ وحشتناکِ بالایِ افسردگی و اعتیاد چه؟ فقرِ عیان در خیابان‌ها چه؟  آیا شما این چیزها را می‌دانید؟ لطفاً در جواب نگویید عده‌ای از کشتی انقلاب پیاده‌ شده‌اند و تباهی‌ها را تنها به آن‌ها نسبت ندهید. لطفاً نگویید به تناسب، همه‌ی کشورها با چنین مشکلاتی دست‌و پنجه نرم می‌کنند. نسل من از تکرار بیزار است و متاسفانه بسیار کم حوصله. خوب می‌دانیم که مشکلاتِ ما غیر‌عادی است. مشکلاتی که بیش از حد غیرعادی است. مشکلاتی که آبشخورش ایده‌های ناکجا آبادی و مبهم است و خوب می‌دانیم که چگونه زیرکان و بیرحمان و راهزنانِ روزگار از همین ایده‌هایِ مبهم و ناکجا آبادی سود جسته و چندین هزار امیدِ بنی آدم را به باد می‌دهند.

درود به شرفِ شما که مظلومیتِ این روزنامه‌نگارِ در بند را دیده‌اید، اما با احترام می‌پرسم که آیا شما تواناییِ دیدنِ انواعِ اهانت‌ها و حرمت‌شکنی‌ها و حق‌کشی‌هایی که در این سال‌ها به تناوب بر سرِ مردم این دیار آوار شده است را نیز دارید؟  آیا شما به بی‌عدالتی وظلمِ سیستماتیکِ منبعث از ایده‌های ناکجا آبادیِ جاری در مملکتمان نیز باور دارید؟ یا صرفاً در حبس بودنِ ناعادلانه را تک رخدادهایِ گذرایی می‌بینید که با نصیحت قابل رفع هستند... ؟ عذرخواهم که عجولانه شما را موردِ خطاب قرار دادم که خطابم جز از سر ذوق و تأثر، امید به صافان و صادقانِ روزگار است.

از این سموم که بر طرفِ بوستان بگذشت          عجب که رنگِ گلی هست و بویِ نسترنی 

  • حمید ساسانی

عاشقی بر همه عالم...؟

جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۹ ب.ظ

می‌گویند موردِ بخشش قرار دادنِ دروغگو، خائن، ظالم و... از کسی برمی‌آید که در یک کلام عاشق است. می‌گویند دلی به وسعتِ دریا می‌خواهد که عاشقِ آدم‌ها باشی حتی بدترینشان. [او که بدتر به‌نظر می‌رسد]

مطلوبِ آرمانی و دلنشینی است عاشقِ عالم بودن، که البته سخت است و دیریاب، اگر نگوییم نایاب. عاشقی نوعی هنرمندی است اما به گمانم هنر نیست که در عالمِ عاشقی ببخشایی. عاشق، مطابق با طبعِ ناگزیرِ خود عمل می‌کند. هنر این است که در عینِ متوسط‌الحال بودن از تنفرِ خود بگذری و آن‌را به بخشایش و احیاناً به محبت تبدیل کنی.

دانستن و پذیرفتنِ یک اصل می‌تواند کمک کننده به این تبدیل باشد:

«ما نمی‌دانیم بر آدم‌ها چه‌رفته است. ما جایِ آن‌ها زندگی نکرده‌ایم.»

ذکرِ دو نکته:

1) بخشایش، به معنی نادیده انگاشتنِ حقوقِ انسان‌ها نیست. باروخ اسپینوزا علیه خواهرش که سهمِ ارثِ پدری او را بالا کشیده بود اقامه‌‌ی دعوا کرد. او مرتب به دادگاه می‌رفت. امری که در بادیِ امر از او بعید می‌نمود. بعد از پیروزی و گرفتنِ حق در دادگاه او همه‌ی اموالِ به ارث رسیده را به خواهرش بخشید. این جمله منسوب به اسپینوزاست: «بگذار عدالت وظیفه خود را ایفا کند ولی محبت و عشق بر آن پیروز گردد... »

2) فیلمِ اتریشیِ Revanche را به هیچ وجه نبینید!

  • حمید ساسانی