Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

آخرین نظرات

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کسی صدای شما را خواهد شنید؟

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ق.ظ

نامه‌ای سرگشاده به استاد بزرگوارم، دکتر زیبا کلام عزیز


کسی صدای شما را خواهد شنید؟

متن اخیرِ شما درباره‌ی دستگیری ناعادلانه‌ی یاشار سلطانی را خواندم. خواستم مواردی را که به گمانم مهم تلقی می‌شود، با شما در میان بگذارم چرا که همواره حسنِ نیت و خلوصِ شما را در پیگیری مسائلِ مطرح کشورمان (علیرغم اختلافِ دیدگاه‌ها) ستوده‌ام که نه از پیِ لقمه‌ی نانی شبهه‌ناک بوده‌اید و نه شیرینیِ قدرت به کامتان خوش آمده است.

راستش را بخواهید بعد از خواندنِ متن‌تان مدتی به شدت متأثر شدم. اجازه دهید رسمی بودن و تعارفاتِ معمول را کنار بگذارم و حرفِ دلم را به شما بگویم. از نگاهِ من، سعید زیباکلام فردی انقلابی است که منافعِ مملکتش را جدی می‌گیرد و آن‌را وجه‌المصالحه‌ی بازیهایِ معمولِ قدرت قرار نمی‌دهد. سعید زیباکلام می‌تواند دستگیریِ ظالمانه‌ی یک روزنامه‌نگار را ببیند و دم فرو نبندد. اما او، این دیدن را از چه مجرایی انجام می‌دهد؟ پاسخِ بی‌پیرایه این است: از مجرای حفظِ ارزش‌های انقلاب اسلامی.

قصدِ واکاوی و جسارتِ نقدِ این ارزش‌ها را ندارم. همین‌که آرمان‌هایِ وفادارانه‌‌ی شما منجر به فریادِ حق‌خواهی‌تان شده است نشان از دردمندی و خلوصِ شما دارد. پیش از این  ما از پدران و مادرانِ خود شنیده‌ بودیم که  از اصلی‌ترین برنامه‌هایِ  پیشِ رویِ نظامِ انقلابیون، دفاع از مظلوم و نجاتِ مستضعفین بوده است. اما باور کنید فقط این را شنیده‌ایم و خیلی کم دیده‌ایم! باور کنید. می‌خواهم از نسلِ خودمان برایتان بگویم. وقتی از این نسل یاد می‌کنم سعی می‌کنم همه‌ی دوستانم را با همه‌ی تفاوتی که در اعتقاداتشان دارند در نظر آورم. همچنین امیدوارم شما نیز بتوانید به کثرتِ سلایقِ اعتقادی نسل من توجه داشته باشید، توجهی که قاطبه‌ی انقلابیون در این چهار دهه یا اصلاً نداشته‌اند یا از سر منفعتِ خودشان داشته‌اند. با احترام، تفاوتِ عمده‌ی نسل ما با نسلِ شما این است که ما چیزهایی را لمس کرده‌ایم و دیده‌ایم که قاطبه‌ی نسل شما یا از دیدنِ آن ناتوان است یا به هر دلیلی تمایلی به نگیرستنِ خیره‌وار به آن ندارد. نسلِ ما نسلی است که در آزمایشگاهِ ایده‌هایِ انقلابی امثالِ شما زندگی می‌کند. ما با گوشت و پوست و استخوان خود، زیست در این آزمایشگاهِ ایده‌ها را تجربه کرده‌ایم و بهتر از هر نسلی خوبی‌ها و بدی‌های آن‌را از نزدیک چشیده‌ایم. برایم آن‌چنان واضح است که بی‌تردید بگویم اکثرِ هم نسلانِ من به کاراییِ این ایده‌ها بی‌اعتماد شده‌اند. آقای دکتر! آیا تا به‌حال پایِ درد ودلِ جوانان، به‌جز جوانانی که برایِ فعالیت‌های دانشگاهی و سیاسی به دفترتان می‌آیند نشسته‌اید؟ خروجِ سالانه ده‌ها هزار ایرانی با تحصیلات عالیه از کشور جدی نیست؟ خروجِ میلیون‌ها دلار چه؟ به بند کشیدنِ هم‌نسلانِ منتقدم چه؟ آمارِ وحشتناکِ بالایِ افسردگی و اعتیاد چه؟ فقرِ عیان در خیابان‌ها چه؟  آیا شما این چیزها را می‌دانید؟ لطفاً در جواب نگویید عده‌ای از کشتی انقلاب پیاده‌ شده‌اند و تباهی‌ها را تنها به آن‌ها نسبت ندهید. لطفاً نگویید به تناسب، همه‌ی کشورها با چنین مشکلاتی دست‌و پنجه نرم می‌کنند. نسل من از تکرار بیزار است و متاسفانه بسیار کم حوصله. خوب می‌دانیم که مشکلاتِ ما غیر‌عادی است. مشکلاتی که بیش از حد غیرعادی است. مشکلاتی که آبشخورش ایده‌های ناکجا آبادی و مبهم است و خوب می‌دانیم که چگونه زیرکان و بیرحمان و راهزنانِ روزگار از همین ایده‌هایِ مبهم و ناکجا آبادی سود جسته و چندین هزار امیدِ بنی آدم را به باد می‌دهند.

درود به شرفِ شما که مظلومیتِ این روزنامه‌نگارِ در بند را دیده‌اید، اما با احترام می‌پرسم که آیا شما تواناییِ دیدنِ انواعِ اهانت‌ها و حرمت‌شکنی‌ها و حق‌کشی‌هایی که در این سال‌ها به تناوب بر سرِ مردم این دیار آوار شده است را نیز دارید؟  آیا شما به بی‌عدالتی وظلمِ سیستماتیکِ منبعث از ایده‌های ناکجا آبادیِ جاری در مملکتمان نیز باور دارید؟ یا صرفاً در حبس بودنِ ناعادلانه را تک رخدادهایِ گذرایی می‌بینید که با نصیحت قابل رفع هستند... ؟ عذرخواهم که عجولانه شما را موردِ خطاب قرار دادم که خطابم جز از سر ذوق و تأثر، امید به صافان و صادقانِ روزگار است.

از این سموم که بر طرفِ بوستان بگذشت          عجب که رنگِ گلی هست و بویِ نسترنی 

  • حمید ساسانی

عاشقی بر همه عالم...؟

جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۹ ب.ظ

می‌گویند موردِ بخشش قرار دادنِ دروغگو، خائن، ظالم و... از کسی برمی‌آید که در یک کلام عاشق است. می‌گویند دلی به وسعتِ دریا می‌خواهد که عاشقِ آدم‌ها باشی حتی بدترینشان. [او که بدتر به‌نظر می‌رسد]

مطلوبِ آرمانی و دلنشینی است عاشقِ عالم بودن، که البته سخت است و دیریاب، اگر نگوییم نایاب. عاشقی نوعی هنرمندی است اما به گمانم هنر نیست که در عالمِ عاشقی ببخشایی. عاشق، مطابق با طبعِ ناگزیرِ خود عمل می‌کند. هنر این است که در عینِ متوسط‌الحال بودن از تنفرِ خود بگذری و آن‌را به بخشایش و احیاناً به محبت تبدیل کنی.

دانستن و پذیرفتنِ یک اصل می‌تواند کمک کننده به این تبدیل باشد:

«ما نمی‌دانیم بر آدم‌ها چه‌رفته است. ما جایِ آن‌ها زندگی نکرده‌ایم.»

ذکرِ دو نکته:

1) بخشایش، به معنی نادیده انگاشتنِ حقوقِ انسان‌ها نیست. باروخ اسپینوزا علیه خواهرش که سهمِ ارثِ پدری او را بالا کشیده بود اقامه‌‌ی دعوا کرد. او مرتب به دادگاه می‌رفت. امری که در بادیِ امر از او بعید می‌نمود. بعد از پیروزی و گرفتنِ حق در دادگاه او همه‌ی اموالِ به ارث رسیده را به خواهرش بخشید. این جمله منسوب به اسپینوزاست: «بگذار عدالت وظیفه خود را ایفا کند ولی محبت و عشق بر آن پیروز گردد... »

2) فیلمِ اتریشیِ Revanche را نبینید!

  • حمید ساسانی