Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

آخرین نظرات

۲۱ مطلب توسط «حمید ساسانی» ثبت شده است

خود و دیگری

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ق.ظ

بیاییم انگیزه‌هایِ غیرمتظاهرانه‌ی افراد را برای کاستنِ عملی از رنجِ دیگران، در‌نظر بگیریم. معمولاً این انگیزه‌ها به اظهاراتی نظیرِ عمل‌به‌وظیفه ، انسان‌دوستی، شفقت و... ارجاع داده می‌شوند. اما اگر از خودِ دلایلِ انگیزشیِ عمل‌به‌وظیفه یا انسان‌دوستی سراغ بگیریم، یعنی بگوییم به‌چه‌منظور به وظایفی در قبالِ رنج دیگران عمل می‌کنیم، یا دلیلِ ما برایِ شفقت و انسان‌دوستی چیست، احیاناً با چه پاسخ‌هایی مواجه می‌شویم؟ اساساً پاسخی وجود دارد؟

 

فرض کنیم که یک پاسخِ محتمل این است که کاستن از رنجِ دیگری در ارتباط با آرامش و التیامِ خودِ کمک کننده قرار می‌گیرد. گویا تا اقدامی برایِ کاهشِ رنجِ دیگری صورت نگیرد، فرد آرام و قرار نمی‌یابد. به تعبیری کمک می‌کنیم تا این‌که به خودمان کمکی شده باشد. در این نوع نگاه به‌نظر می‌سد انگیزه‌ی مطلوبِ فردی که دغدغه‌‌ی کاهشِ رنجِ دیگران را دارد، در نهایت چیزی نیست جز منفعتِ خود او. یعنی کاهشِ رنجِ خودش، حتی اگر این انگیزه برای خودِ شخص پنهان بماند و عنوان نشود.

 

اگر این پاسخ پذیرفتنی باشد، آن‌گاه می‌توان به چگونگیِ ارتباط بینِ این منفعتِ شخصی و اقدام برای کاهشِ رنجِ دیگری اندیشید. ازجمله، می‌توان به اعمالِ تأمل‌نشده و ابرازِ احساسات و عواطفِ خام و البته صادقانه‌ای اشاره کرد که به قصدِ کمک به دیگران صورت می‌گیرد:



«از یک مصیبتِ جمعی‌ و رنجِ عمومی به‌شدت متأثر و متألم می‌شویم. برایِ زدودنِ این تألم و کسبِ التیامِ خودمان،[که در پیوند با رنجِ دیگری است] دست به هر عملِ سطحی و ناپخته‌ای می‌زنیم، تا آن‌جا که هیچ تأملِ درخوری نمی‌کنیم که آیا از مجرایِ این التیام و منفعتِ شخصی، رنجِ دیگری واقعاً تقلیل می‌یابد یا خیر؟»

  • حمید ساسانی

تسکین

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ب.ظ

از خیابان توسطِ جارچی صدایِ قرائتِ توبه‌نامه‌ی گالیله به گوش می‌رسد: [1] 

«من گالیله‌ئوگالی‌لای، استاد ریاضیات و فیزیکِ شهرِ فلورانس، سوگند یاد می کنم، دست از تمامی تعالیم خود درباره‌ی مرکزیت و سکون خورشید و عدم مرکزیت و حرکت زمین بردارم. سوگند یاد می کنم، با ایمان و صداقتی که از ریا مبرا است، تمامی این عقاید کفرآمیز و نیز هرگونه خطا و عقیده دیگری که مخالف آئین کلیسای مقدس باشد، لعنت و نفرین کرده و به دورافکنم.»

 

صحنه تاریک می‌شود، هنگامی‌که روشن می‌شود، هنوز ناقوس نواخته می‌شود. اما بعد قطع می‌شود. ویرجینیا بیرون رفته است. اما شاگردان گالیله حضور دارند.

 

 _آندره‌آ: [بلند[ بدبخت، ملتی که قهرمان ندارد.

 

گالیله وارد می‌شود. چهره اش بر اثر محاکمه مشوش است و به‌زحمت می‌توان او را بازشناخت. او جمله‌ی آندره‌آ را شنیده است. مدتی به انتظارِ شنیدنِ خوش‌آمدی در آستانه‌ی در می‌ایستد. کسی چیزی نمی‌گوید. شاگردانش از او روی برمی‌گردانند. آهسته قدم برمی‌دارد. کمسوییِ چشم گام‌هایش را نااستوار کرده است. یک صندلی پیدا می‌کند و روی آن می‌نشیند.

 

_آندره‌آ: من دیگر تحملِ دیدنش را ندارم. او باید برود.

_فدرتسونی: آرام باش.

_آندره‌آ: [ سر گالیله فریاد می‌کشد[ خیکِ شراب! شکم باره ! تنِ عزیزت را نجات دادی؟ [ می‌نشیند] حالم بد است...

...

_گالیله: نه! بدبخت ملتی است که نیاز به قهرمان دارد...

 

 

گالیله به دهکده‌ای در نزدیکی فلورانس تبعید می‌شود و در آن‌جا نوشتنِ کتابِ مباحثات را به پایان می‌رساند. آندره‌آ به دیدنِ او می‌رود:



 

_آندره‌آ: ما گمان می‌کردیم، شما میدان را خالی کرده اید! فریادِ اعتراضِ من علیه شما از همه بلندتر بود!

_گالیله: باید همین‌طور می‌شد. من به تو علم آموختم و خود حقیقت را انکار کردم.

_آندره‌آ: این کتاب همه چیز را تغییر می‌دهد. همه چیز را.

_گالیله: جداً؟

_آندره‌آ: شما حقیقت را پنهان کرده بودید. از دستِ دشمن. حتی در زمینه‌ی اخلاق هم صد سال از ما جلوتر بودید.

_گالیله: چطور؟ توضیح بده آندره‌آ.

_آندره‌آ: ما به مردم عادی در کوچه و خیابان گفتیم او می‌میرد، اما هرگز توبه نمی کند. اما شما برگشتید و گفتید توبه کردم و زنده خواهم ماند. ما گفتیم دستهای شما آلوده است، شما می گویید: دستهای آلوده به از دستهای خالی.

_گالیله: دست‌های آلوده به از دست‌های خالی. طنینِ واقع گرایی دارد. طنینِ مرا دارد. علمِ جدید. اخلاقِ جدید.

_آندره‌آ: در سال 1633 هنگامی که شما تصمیم گرفتید یکی از مباحث قابل درک برای عموم مردم را انکار کنید، باید می‌دانستم دلیل آن فقط پا‌ پس‌کشیدن از جنجال‌های بی‌نتیجه‌ی سیاسی بود. با این کار توانستید هدف واقعی علم را ادامه دهید.

_گالیله: و آن عبارتست از...؟

_آندره‌آ: مطالعه‌ی ویژگی‌های حرکت. مادرِ تمامی دستگاه‌هایی که زندگی بر روی کره زمین را امکان‌پذیر ساخته تا آسمان کنار گذاشته شود.

_گالیله: آها.

_آندره‌آ: از این طریق شما فراغتی بدست آورده و توانستید یک اثرعلمی بنویسید. اگر جهت کسب شهرت روی خرمنی از هیزم می‌سوختید، دیگران پیروز می شدند.

_گالیله: آن‌ها پیروز شدند. علمی که فقط یک‌نفر بتواند آن‌را بنویسد به‌درد نمی‌خورد.

_آندره‌آ: پس چرا توبه کردید؟

_گالیله: توبه کردم، چون از شکنجه‌ی فیزیکی هراس داشتم.

_آندره‌آ: نه!

_گالیله: ابزار و آلاتِ شکنجه را نشانم دادند.

_آندره‌آ: با این حساب هیچ هدفی در کار نبود؟

_گالیله: هیچ هدفی در کار نبود.

]سکوت[

 

 

اینکه نمایش‌نامه‌ی برشت تا چه حد با واقعیتِ تاریخی همخوان است دست‌کم برایم در اینجا اهمیتی ندارد. کاش برشت در شاهکارش سناریویِ مجزایی اندر احوالاتِ آندره‌آ هنگامِ شنیدنِ جمله‌ی پایانیِ گالیله، در نظر می‌گرفت. چندان هم بی‌ربط نبود اگر برشت از زبانِ آندره‌آ می‌سرود:

« بیشه زار، هفت گل سرخ دارد      شش گل سرخ از آنِ باد است»[2] 

 آن‌وقت می‌شد به تک‌گلی که باد [فعلاً] با خود نبرده است، اندیشید.

 

 

 

[1] ‌ زندگی گالیله (نمایشنامه)، نوشته‌ی برتولت برشت، ترجمه‌ی کاوه کردونی، انتشارات محور.

[2] منسوب به برشت، آمده در کتابِ انسان‌ها در عصرِ ظلمت نوشته‌ی هانا آرنت.

  • حمید ساسانی

درباره فلسفه خوانی

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

به گمانم درباره‌ی چگونه خواندنِ مقالاتِ فلسفی، عادت‌ها و روش‌هایِ ’نادرستی‘ وجود دارند. به‌طورِ مشخص منظورم عادت‌ها و روش‌هایی است که باعث می‌شوند خواندنِ یک کتاب یا مقاله‌ی خاص هیچ‌گاه به انتها نرسد. بعضی توصیه‌هایِ مفید را در این باب خوانده‌ام، اما به تجربه برایِ جلوگیری یا محدود کردنِ این عادت‌ها که آن‌ها را معضلِ جدی هنگامِ مطالعه می‌دانم، چند نکته‌ی هنجاری ذکر کرده‌ام که تقریباً با همه‌ی آن‌ها درگیر بوده‌ام و هستم. تا نظرِ شما چه باشد؟



 

1. باید نسبت به اهدافِ کوتاه مدت مطالعه کرد. فعلاً قرار است با خواندنِ فلان مقاله یا کتاب، در امتحانی خاص شرکت کنم، یا تکلیفی مشخص یا شخصی را انجام داده باشم. فعلاً قرار نیست فهمِ نسبتاً دقیقی از آن مقاله یا کتاب داشته باشم، تا چه رسد به صاحب‌نظر شدن.

 

2. پیش از شروع به مطالعه‌ی مطلبی، زمانی تخمینی را برایِ اتمامِ آن در نظر بگیرم. تعیینِ یک بازه‌ی زمانی و ضرب‌الاجل حتی اگر منجر به این شود که برداشتِ سطحی از مطلبِ مورد نظر داشته باشم، بهتر است از این‌‌که هیچ‌گاه به انتهایِ مطلب نرسم. اگر تعیینِ زمانِ تخمینی مناسب نبود با محافظه‌کاری آن‌را با یک ضرب‌الاجلِ دیگر تمدید کنم.

 

3. در پی‌گیریِ مباحثِ مقدماتی و پیش‌فرض‌هایِ نویسنده، حتی‌الامکان متوقف وغوطه‌ور نشوم. ابتدا، تا جایِ ممکن با نویسنده همراه شوم. باید بدانم تنها در صورتِ نیاز و تسلّطِ کافی پیرامونِ آن مبحث می‌توان مقدمات و پیش‌فرض‌های نویسنده را با چالشِ اساسی روبرو کرد.

 

4. باید در بازی باشم. برایِ بودن در بازی باید با ادبیاتِ بحث به‌خوبی آشنا باشم. برخی از نقدهایِ ’درستِ‘ منتقدان، از آن‌جا که با ادبیاتِ بحث آشنا نیستند و در بازی نیستند، پذیرفته نمی‌شوند. چه کسی دوست دارد در جمعِ اسکیت‌بازانِ حرفه‌ای، مُدام از نحوه و فنونِ این بازی بگوید اما هنگامِ بازی، مُدام سُر بخورد؟

 

5. چیزی از صفر شروع نشده که بخواهیم از صفر شروع کنیم! قطعاً انسان‌هایی بسیار هوشمند پیش از ما بوده‌اند که به آن مسائل فکر کرده‌اند. به جایِ ماجراجویی و پرداختنِ نالازم و زمان بر به تاریخِ پیدایشِ یک مفهوم، باید مقدماتِ بحث را به‌خوبی یاد بگیریم و از آن بگذریم. در ماجراجویی‌هایِ نالازم، پارامتر‌هایِ زیاد و ناشناسی وجود دارند که اساساً دسترس‌ناپذیرند یا دسترسی به آن‌ها عمری دراز می‌طلبد. کسی که در جنگلی انبوه، فقط به شناسایی و دیدنِ برگِ درختان مشغول است، از دیدنِ مناظرِ وسیع‌ترِ جنگل بی‌بهره می‌ماند. (البته اگر در ابتدا دیدنِ جنگل از ارتفاعات، هدف‌گذاری شده باشد).

 

6. جسارتِ این را داشته باشم که مستقیماً بر رویِ ساخته‌ها و یافته‌هایِ بزرگان قدم بزنم، اما بیش از اندازه کلنجار نروم با مطالبی که هنگامِ خواندن متوجه نمی‌شوم یا آن‌ها را دارایِ اشکالِ اساسی می‌دانم. به عبارتی، در زمان متوقف نمانم. زندگی منتظرِ ما نیست که با فراغ بال بتوانیم همه‌ی مسائلمان را حل کنیم. زندگی در جریان است. به‌جای کلنجار‌رفتن، آن‌ها را در دفترچه‌ای یادداشت کنم و در زمان‌هایِ فراغت به آن‌ مطالب یا سوالات رجوع کنم. خوب می‌دانیم که جا افتادنِ بسیاری از مطالب زمان‌بر است. همچنین دور از انتظار نیست که آن مطالبِ فهم نشده ممکن است دغدغه‌ی انسان‌هایِ بسیارهوشمند نیز باشند که در آثارشان، که هرگز آن‌ آثار را ندیده‌ام، منعکس شده است. بنابراین پیوسته خواندن، این حسن را دارد که مسائلِ خودمان را در جایِ دیگر، بعضاً درجایِ نه چندان مربوط،  فهم کنیم.

 

7. همواره می‌توان توانایی‌هایِ خود را هنگامِ خواندن افزایش داد، اما تفرد و یونیک بودنِ خودمان را فراموش نکنیم. پذیرش و هضمِ تفاوتِ انسان‌ها در یادگیری، از واجبات است.

 

 

 

 

  • حمید ساسانی

از نوشته‌ها و سخنرانی‌هایِ انبوه... و یک پیشنهاد

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ

به این چهار اظهارنظرِ کلّی توجه کنیم: ]در عینِ ناروشن بودنِ مفهومِ نظام و نادقیق بودنِ محمول‌های آن، فرض کنیم همگی درکِ مشترکی از بکارگیریِ مفهومِ کلّیِ ’ نظامِ خانواده در غرب‘ داریم[

 

1. نظامِ خانواده در غرب، در حالِ فروپاشی و انحطاط است.

2. نظامِ خانواده در غرب، با چالش‌هایی خطیر روبرو است.

3. نظامِ خانواده در غرب، مطلوبِ ما نیست.

4. نظامِ خانواده در غرب، در حالِ تحوّل است.

 

 

     هر چهار گزاره، کم و بیش بازتاب‌دهنده‌ی بینش و باورهای ماست، به بیانی تعبیر و ترجمه‌ی باورهای ماست در خصوصِ آنچه که  اتفاق و رخدادی مهم در خانواده‌هایِ غربی می‌دانیم؛

می توان از انگیزه‌هایِ شکل گیریِ یک باور برای واشکافیِ بیشترش پرسید. همچنین می‌توان عللِ اجتماعیِ ایجادِ یک باور را پیگیری و تبعاتِ احتمالیِ باورمندی به آنرا رصد کرد. ردیابیِ انگیزه‌های ما، عللِ اجتماعیِ ایجابی و تبعاتِ باورمندی به یکی از گزاره‌هایِ بالا در جایِ خود مهم است اما این ردیابی مشخص‌کننده‌ی ارزشِ صدقِ این گزاره‌ها نیست. اگر قرار بر این است که ما به یک تبیینِ تقریباً نزدیک به واقع، مثلاً درباره‌ی نظامِ خانواده در غرب برسیم، باید تکلیفِ خود را با صدق یا کذبِ باور به گزاره‌هایِ بالا مشخص کنیم؛

     اگر برایِ صدقِ هر باور شواهد و قراینی آورده شود، باید ابتدا به تبیینِ خودِ شواهد و قراین پرداخت. مثلاً ما چه نوع شواهدی در دست داریم که می گوییم نظامِ خانواده در غرب مطلوبِ ما نیست؟ " ما" در اینجا به چه کسانی ارجاع داده می‌شود؟ " ما"  تقریباً چه کسانی و چه درصدی از جامعه هستند؟ همچنین برایِ ادعایِ چالش‌های خطیرِ پیشِ رویِ خانواده‌هایِ غربی، ماهیّتِِِ شواهدی که در اختیار داریم چگونه است؟ یا از آن طرف براساسِ چه قراینی اتفاق‌ها و رخدادهایِ مهمِّ زندگیِ غربی را صرفاًً تحوّل می نامیم و نه انحطاط؟

     تا آنجا که می‌دانم پرسش از چیستیِ شواهد، یک پرسشِ پویا و پردامنه‌ی فلسفی است. می توان شواهد را به شیوه‌ی کم و بیش برهانیِ محض توضیح داد. می توان آن را بر حسبِ درون‌ذهنی یا برون‌ذهنی بودنش توضیح داد، یا بر حسبِ اموری که باورر پاسخگو ومربوط به آن است. نوشته‌ها و سخنرانی‌هایی که روزانه می خوانیم و می‌شنویم پُر است از گزاره‌هایی که ادعا می شود با شواهد و قراین ابراز شده‌اند. مفید است بدانیم که علیرغمِ این ادعاها، یا به طورکلی هیچ شاهدی ارائه نشده، یا بجایِ ارائه‌ی شواهد، از انگیزه‌ها و علل اجتماعی و تبعاتِ باورمندی به باورها یاد شده است. یک پیشنهادِ ممکن به این دست نویسنده‌ها و سخنران‌ها این است که به باورهایِ خود لقبِ جزمیات بدهند. با این لقب، شاید از زحمتِ جمع‌آوریِ شواهد معاف شوند و حداقل از اتهامِ سَبُکی و خامیِ ادعایِ خود بکاهند، البته اگر در ابرازِ جزمیاتِ خود صداقت داشته باشند.

 

  • حمید ساسانی

زمین و بندگان شایسته

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۸ ب.ظ

فرض‌کنیم در جهانی زندگی می‌کردیم که رأیِ هر انسانی با توجه به ’’فهم و دانشِ‘‘ او ارزش‌گذاری می‌شد. این فرض خود مستلزمِ چند فرضِ دیگر است به این ترتیب که پیش از هر چیزی فرض کرده‌ایم ما به یک سازوکارِ کم نقص برایِ چگونگیِ ارزیابیِ دانش و همچنین فهمِ هر انسانی دسترسی داریم.] به طور خام منظورِ مختارم از فهم، میزانِ قدرتِ تمایز‌گذاریِ یک عامل بین منفعت‌ و مصلحت‌ است و دانش را به عنوانِ مجموعه‌ای ساختارمند از اطلاعات که به کارِ توضیح و تبیین وگاهی پیش‌بینی می‌آید در نظر گرفته‌ام. واضح است که در اینجا هم فهم و هم دانش را به عنوانِ اموری مطلوب و دارایِ ارزش پنداشته‌ام.[ تصور‌کنیم سازوکاری وجود دارد که به دانشِ افراد با توجه به میزانِ تحصیلات و نوعِ رشته‌ی تحصیلی آن‌ها امتیاز می‌دهد. همچنین تخیل کنیم که فیلسوفان و دانشمندان با توافقِ حداکثری سازوکارِ کم و بیش مناسبی برایِ امتیاز‌دهی و رتبه‌بندیِ میزانِ فهمِ آدم‌ها یافته‌اند،] مثلاً بر اساسِ آرایش و عملکردِ سلول‌هایِ مغز آن‌ها و نیز احتمالاً بر اساسِ تعاریفی توافقی از تعاملاتِ اجتماعی آن‌ها مانندِ مصلحت‌اندیشیِ جمعی، غم‌خواری و خیرخواهی و...[ .

در این نظامِ سلسله مراتبیِ پنداشتیِ مکانیکی هر انسانی نمره‌ای دارد و امتیاز و ارزشِ رأیِ هر انسانی به ضرایبی از دانش و فهمِ او وابسته می‌شود. بنابراین کاملاً ممکن است که در این جهانِ فرضی ارزشِ رأیِ یک متفکرِ عالمِ سیاست در عمل بیش از رأیِ هزاران نفر از افرادِ جامعه به‌حساب آید. مطابق با این نگرش، افرادِ فهیم و خبره و با دانش هستند که همیشه تأثیرِ شگرفی بر تصمیماتِ مهمِ جمعی می‌گذارند. قدرتِ اعمالِ رأیِ آن‌ها بیش از سایرین است و نظرِ شایستگان بیش از دیگران ارزش‌گذاری می‌شود. برایِ رسیدن به قدرت باید شایسته بود و شایستگان هستند که قدرتی بیش از دیگران دارند.

اما آیا زیستِ اجتماعی در چنین جهانی که شایستگان قدرتِ اعمالِ نظرِ بیشتر دارند کارآمدتر است؟

به گمانم پرسشِ دشواری است. احتمالاً آن‌ها که به برابریِ حقوقی بین انسان‌ها باور دارند] برابری‌خواهان[ از مساواتِ حقِ زیست و بنابر آن از حقِ رأیِ برابر خواهند گفت. آن‌ها هر چند که می‌پذیرند انسان‌ها در دانش و فهم تفاوت‌هایِ چشم‌گیری دارند اما دادنِ امتیازی خاص به فهم و دانش در هنگامِ رأی‌گیری را روا نمی‌دانند. از این منظر اساساً فهم و دانش باید کارکردِ دیگری ]کارکردِ غیرمستقیم و نقش انذار و تبشیر [ در اجتماع داشته باشد. یعنی کارکردی که در عرصه‌ی رأی‌گیری مستقیماً منجر به حقی ویژه برایِ صاحبِ فهم و دانش نشود. شالوده‌ی پیوندهایِ اجتماعیِ جدید بر مبنایِ حق رأیِ برابر است. بنابراین رأیِ یک استاد دانشگاه یک‌بار خوانده می‌شود همچنان‌که رأیِ یک بزهکار. تا جایی که می‌دانم پذیرفتنِ این برابری نه تنها پشتوانه‌ی شهودی‌ و تفکریِ عمیق در بابِ عدالت دارد بلکه به تجربه نشان داده شده که این پذیرش از تلاطم‌های زندگی جمعیِ انسان‌هایی با ارزش‌ها و عقایدِ متفاوت و بعضاً متعارض کاسته است. اطلاعاتِ من از بحث‌هایِ ابتدایی پیرامونِ این موضوع فراتر نمی‌رود اما این‌طور به نظرم می‌آید که به‌مرور، تلقی یا تفکری کاملاً متفاوت بر جهانِ جدید چیره شده مبنی بر اینکه تا به‌حال تلاش برایِ ایجادِ دنیایی که شایستگان بر صدر باشند با شکست روبرو شده]یا اینکه این تلاش از اساس نادرست بوده[ است و در نتیجه به‌جایِ ساختِ بهشت بر رویِ زمین باید از آتشِ جهنمی که ناشایستگان به پا می‌کنند کاست.

اما پرسشی که همچنان برایم مطرح است این است که آیا این ایده‌ی کهن را که شایستگان ’’باید‘‘ بر مسندِ قدرت باشند، برای همیشه باید کنار گذاشت؟ پاسخ به این پرسش هم دشوار است. به گمانم ما باید درباره‌ی ’’باید‘‘بیشتر تعمق کنیم. همه‌ی پیچیدگیِ موضوع به این برمی‌گردد که ما این ’’باید‘‘ را چرا مطرح کرده‌ایم و به فرضِ جوابِ درخور به چراییِ آن، چگونه در عمل می‌توان این’’باید‘‘را پیاده کرد تا با واقعیاتِ زیستِ جمعی‌مان در تناقض نباشد. ما به تعمق بیشتر پیرامونِ این ایده‌ی کهن نیاز داریم. ما به تفکر در بابِ این ایده نیاز داریم تا بتوانیم راهکارهای جمعیِ هوشمندانه و بهتری پیدا کنیم تا با در نظر گرفتنِ واقعیات و بدونِ لطمه زدن به حقِ برابرِ رأی، امکاناتی را ایجاد کنیم که به طور غیرمستقیم شایستگان صلاحیتِ بیشتر دیده شدن را داشته باشند. من پاسخِ آماده‌ای برای چگونگی آن ندارم اما حدس‌هایی (بیشتر سلبی) دارم: شاید شروع از فرهنگ نقطه‌ی قابلِ تأمّل و قابلِ اتّکایی برای پیشبردِ این هدف باشد، اما نه با دستورالعمل‌هایی از جانبِ قدرت. اساساً اتفاق و تغییری باید در نگرش و بینشِ یک جامعه پدیدار شود تا اعتماد به شایستگان موردِ قبولِ بیشتر واقع شود. این اتفاق و تغییر نباید با تعریف از پیشِ یک سیستمِ تبعیض‌آمیز و تصنّعی به نفعِ دیده شدنِ شایستگان بوجود آمده باشد، چون ناعادلانه است. شاید چندان بی‌ربط نباشد که اشاره کنم پاپر اندیشه‌ی کهنِ ’’حقیقتِ مطلق‘‘ را به عنوانِ هدف و اندیشه‌ای تنظیم کننده در علم می‌پذیرفت و با این‌حال اذعان می‌کرد شاید هیچ‌گاه نتوانیم به آن مطلق دست یابیم و هیچ درکی از رسیدن به آن نداشته باشیم. ما نیز می‌توانیم به ایده‌ی ساختِ بهشت بر روی زمین به عنوانِ یک غایتِ تنظیم کننده و راهنما بنگریم، هر چند که آگاهانه بدانیم منظورمان از بهشت چیست و تنها به وعده‌ای دل خوش نکنیم و آن‌ ایده را همواره با واقعیاتِ زیستِ اجتماعی‌مان محک بزنیم تا کمتر خطا کنیم و احیاناً بتوانیم به سمت جامعه‌ا‌ی بهتر حرکت کنیم.

 

 

-- رأی و رأی‌گیری در نوشته‌ام صرفاً به کنش‌های انتخاباتی در عرصه‌ی سیاست معطوف بود. اشاره به انواعِ گوناگونی از رأی و رأی‌گیری مقصودم نبود.

  • حمید ساسانی

چه در اختیارِ من است؟

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۱۴ ب.ظ

مینا هنگامِ رانندگی، چراغِ قرمز را رد می‌کند و عابری را زیر می‌گیرد که در دم منجر به مرگِ عابر می شود.

 

---

قبل از حادثه:

1) مریم چند روزی است که با پدالِ ترمزِ خودرویش مشکل دارد.

2) مکانیکِ حاذقِ تعمیرگاه که مدتی است همسرش او را ترک کرده، تمرکزِ کافی ندارد که به‌درستی پدالِ ترمز را تعمیر کند.

3) مریم خودرویش را با فرضِ تعمیرِ درستِ پدالِ ترمز، از تعمیرگاهِ خودرو تحویل می‌گیرد.


4) مینا خودرویِ مریم را به امانت می‌گیرد.

5) عابر مدّتی است که دچار زوالِ عقل شده و فرزندانش اهمیّتِ چندانی به این موضوع نمی‌دهند.

.

.

.

 

---

بعد از حادثه:

1) مینا در دادگاه متّهم به قتل می‌شود.

2) مینا محکوم به چندین سال حبس و پرداختِ جزایِ نقدیِ سنگین می‌شود.

 

---

 

زنجیره‌ی علّیِ رویدادهایِ منجر به یک حادثه را تا کجا می‌توان دنبال کرد؟

آیا دنبال کردنِ این زنجیره، حدِّ یقفی دارد؟

ما تا چه حد در شکل‌گیریِ رویدادها موثّریم و به چه میزان در قبالِ آن مسئولیم؟

ما دیگران را با این پیش‌فرض مجازات می‌کنیم که عملشان تحتِ کنترلِ خودشان بوده است و مسئولیتِ عملشان را تماماً به خودشان نسبت می‌دهیم. اما استنادِ عملی که از ما سر زده، به موجودِ هویّت‌داری به‌نامِ "من" تا چه حد صحیح است؟

ظاهراً پرسشِ ما با پیش‌فرض‌هایِ حقوقی مرتبط است اما به‌نظر می‌رسد که چنین پرسش‌هایی ارتباطِ دامنه‌داری با مباحثِ مطرح در فلسفه‌ی ذهن، اخلاق، معرفت‌شناسی و حتی متافیزیک دارند. پیگیریِ این پرسش‌ها و پاسخ‌هایِ به‌آن،‌ می‌تواند تبعاتِ عمده‌ای بر نگرشِ ما در نحوه‌ی ارزیابیِ اخلاقی و حتّی جزایی داشته باشد.

 

 

 

 

 

 

  • حمید ساسانی

کسی صدای شما را خواهد شنید؟

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ق.ظ

نامه‌ای سرگشاده به استاد بزرگوارم، دکتر زیبا کلام عزیز


کسی صدای شما را خواهد شنید؟

متن اخیرِ شما درباره‌ی دستگیری ناعادلانه‌ی یاشار سلطانی را خواندم. خواستم مواردی را که به گمانم مهم تلقی می‌شود، با شما در میان بگذارم چرا که همواره حسنِ نیت و خلوصِ شما را در پیگیری مسائلِ مطرح کشورمان (علیرغم اختلافِ دیدگاه‌ها) ستوده‌ام که نه از پیِ لقمه‌ی نانی شبهه‌ناک بوده‌اید و نه شیرینیِ قدرت به کامتان خوش آمده است.

راستش را بخواهید بعد از خواندنِ متن‌تان مدتی به شدت متأثر شدم. اجازه دهید رسمی بودن و تعارفاتِ معمول را کنار بگذارم و حرفِ دلم را به شما بگویم. از نگاهِ من، سعید زیباکلام فردی انقلابی است که منافعِ مملکتش را جدی می‌گیرد و آن‌را وجه‌المصالحه‌ی بازیهایِ معمولِ قدرت قرار نمی‌دهد. سعید زیباکلام می‌تواند دستگیریِ ظالمانه‌ی یک روزنامه‌نگار را ببیند و دم فرو نبندد. اما او، این دیدن را از چه مجرایی انجام می‌دهد؟ پاسخِ بی‌پیرایه این است: از مجرای حفظِ ارزش‌های انقلاب اسلامی.

قصدِ واکاوی و جسارتِ نقدِ این ارزش‌ها را ندارم. همین‌که آرمان‌هایِ وفادارانه‌‌ی شما منجر به فریادِ حق‌خواهی‌تان شده است نشان از دردمندی و خلوصِ شما دارد. پیش از این  ما از پدران و مادرانِ خود شنیده‌ بودیم که  از اصلی‌ترین برنامه‌هایِ  پیشِ رویِ نظامِ انقلابیون، دفاع از مظلوم و نجاتِ مستضعفین بوده است. اما باور کنید فقط این را شنیده‌ایم و خیلی کم دیده‌ایم! باور کنید. می‌خواهم از نسلِ خودمان برایتان بگویم. وقتی از این نسل یاد می‌کنم سعی می‌کنم همه‌ی دوستانم را با همه‌ی تفاوتی که در اعتقاداتشان دارند در نظر آورم. همچنین امیدوارم شما نیز بتوانید به کثرتِ سلایقِ اعتقادی نسل من توجه داشته باشید، توجهی که قاطبه‌ی انقلابیون در این چهار دهه یا اصلاً نداشته‌اند یا از سر منفعتِ خودشان داشته‌اند. با احترام، تفاوتِ عمده‌ی نسل ما با نسلِ شما این است که ما چیزهایی را لمس کرده‌ایم و دیده‌ایم که قاطبه‌ی نسل شما یا از دیدنِ آن ناتوان است یا به هر دلیلی تمایلی به نگیرستنِ خیره‌وار به آن ندارد. نسلِ ما نسلی است که در آزمایشگاهِ ایده‌هایِ انقلابی امثالِ شما زندگی می‌کند. ما با گوشت و پوست و استخوان خود، زیست در این آزمایشگاهِ ایده‌ها را تجربه کرده‌ایم و بهتر از هر نسلی خوبی‌ها و بدی‌های آن‌را از نزدیک چشیده‌ایم. برایم آن‌چنان واضح است که بی‌تردید بگویم اکثرِ هم نسلانِ من به کاراییِ این ایده‌ها بی‌اعتماد شده‌اند. آقای دکتر! آیا تا به‌حال پایِ درد ودلِ جوانان، به‌جز جوانانی که برایِ فعالیت‌های دانشگاهی و سیاسی به دفترتان می‌آیند نشسته‌اید؟ خروجِ سالانه ده‌ها هزار ایرانی با تحصیلات عالیه از کشور جدی نیست؟ خروجِ میلیون‌ها دلار چه؟ به بند کشیدنِ هم‌نسلانِ منتقدم چه؟ آمارِ وحشتناکِ بالایِ افسردگی و اعتیاد چه؟ فقرِ عیان در خیابان‌ها چه؟  آیا شما این چیزها را می‌دانید؟ لطفاً در جواب نگویید عده‌ای از کشتی انقلاب پیاده‌ شده‌اند و تباهی‌ها را تنها به آن‌ها نسبت ندهید. لطفاً نگویید به تناسب، همه‌ی کشورها با چنین مشکلاتی دست‌و پنجه نرم می‌کنند. نسل من از تکرار بیزار است و متاسفانه بسیار کم حوصله. خوب می‌دانیم که مشکلاتِ ما غیر‌عادی است. مشکلاتی که بیش از حد غیرعادی است. مشکلاتی که آبشخورش ایده‌های ناکجا آبادی و مبهم است و خوب می‌دانیم که چگونه زیرکان و بیرحمان و راهزنانِ روزگار از همین ایده‌هایِ مبهم و ناکجا آبادی سود جسته و چندین هزار امیدِ بنی آدم را به باد می‌دهند.

درود به شرفِ شما که مظلومیتِ این روزنامه‌نگارِ در بند را دیده‌اید، اما با احترام می‌پرسم که آیا شما تواناییِ دیدنِ انواعِ اهانت‌ها و حرمت‌شکنی‌ها و حق‌کشی‌هایی که در این سال‌ها به تناوب بر سرِ مردم این دیار آوار شده است را نیز دارید؟  آیا شما به بی‌عدالتی وظلمِ سیستماتیکِ منبعث از ایده‌های ناکجا آبادیِ جاری در مملکتمان نیز باور دارید؟ یا صرفاً در حبس بودنِ ناعادلانه را تک رخدادهایِ گذرایی می‌بینید که با نصیحت قابل رفع هستند... ؟ عذرخواهم که عجولانه شما را موردِ خطاب قرار دادم که خطابم جز از سر ذوق و تأثر، امید به صافان و صادقانِ روزگار است.

از این سموم که بر طرفِ بوستان بگذشت          عجب که رنگِ گلی هست و بویِ نسترنی 

  • حمید ساسانی

عاشقی بر همه عالم...؟

جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۹ ب.ظ

می‌گویند موردِ بخشش قرار دادنِ دروغگو، خائن، ظالم و... از کسی برمی‌آید که در یک کلام عاشق است. می‌گویند دلی به وسعتِ دریا می‌خواهد که عاشقِ آدم‌ها باشی حتی بدترینشان. [او که بدتر به‌نظر می‌رسد]

مطلوبِ آرمانی و دلنشینی است عاشقِ عالم بودن، که البته سخت است و دیریاب، اگر نگوییم نایاب. عاشقی نوعی هنرمندی است اما به گمانم هنر نیست که در عالمِ عاشقی ببخشایی. عاشق، مطابق با طبعِ ناگزیرِ خود عمل می‌کند. هنر این است که در عینِ متوسط‌الحال بودن از تنفرِ خود بگذری و آن‌را به بخشایش و احیاناً به محبت تبدیل کنی.

دانستن و پذیرفتنِ یک اصل می‌تواند کمک کننده به این تبدیل باشد:

«ما نمی‌دانیم بر آدم‌ها چه‌رفته است. ما جایِ آن‌ها زندگی نکرده‌ایم.»

ذکرِ دو نکته:

1) بخشایش، به معنی نادیده انگاشتنِ حقوقِ انسان‌ها نیست. باروخ اسپینوزا علیه خواهرش که سهمِ ارثِ پدری او را بالا کشیده بود اقامه‌‌ی دعوا کرد. او مرتب به دادگاه می‌رفت. امری که در بادیِ امر از او بعید می‌نمود. بعد از پیروزی و گرفتنِ حق در دادگاه او همه‌ی اموالِ به ارث رسیده را به خواهرش بخشید. این جمله منسوب به اسپینوزاست: «بگذار عدالت وظیفه خود را ایفا کند ولی محبت و عشق بر آن پیروز گردد... »

2) فیلمِ اتریشیِ Revanche را به هیچ وجه نبینید!

  • حمید ساسانی

آیا جنایتکاران شب‌ها راحت می‌خوابند؟

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۰۵ ب.ظ



]وجدان[ که در راهِ انسان موانعی می‌گذارد، برایِ شخصِ اندیشنده و تجربه‌اش امری فرعی است. برایِ جامعه نیز جز در موارد فوریت‌دار مسئله‌ای است حاشیه‌ای. به خودیِ خود حاصلِ چندانی برایِ جامعه ندارد... ارزش نمی آفریند و سرانجام هم به نیکی پی نخواهد برد. قواعدِ پذیرفته شده‌ی رفتارِ انسان را تأیید نمی‌کند بلکه حتی این قواعد را مردود می‌شمارد. معنایِ سیاسی و اخلاقی آن تنها در لحظه‌هایِ کمیابی از تاریخ پدید می‌آید. لحظه‌هایی که همه چیز از هم می‌پاشد. هنگامی که بهترین‌ها دیگر اعتقادی ندارند و بی‌قدران سرشار از شیفتگیِ پرشور‌اند.                                  هانا آرنت: اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی                      

 

 

آیا جنایتکاران شب‌ها راحت می‌خوابند؟ پرسش را باید دقیق‌تر مطرح کرد: آیا همه‌ی جنایتکارها شب‌ها راحت می‌خوابند؟ جنایتکار کیست؟ چرا خوابِ راحتِ یک جنایتکار می‌تواند منجر به پرسشی شود که خواب را از چشمِ دیگری برباید؟

در ابتدا من بینِ کسی که سهواً یا عمداً قتلِ نفس می‌کند و کسی که جنایت می‌کند تفاوت قائل می شوم. مرادِ مختارِ من از جنایتکار فردی است که به طور سیستماتیک و از سر یک عادتِ جاافتاده قتلِ نفس می‌کند. جنایتکار کسی است که در شرایط و موقعیتِ غیرجنگی انسان‌ها را می‌کشد. حتی در وضعیتِ جنگی نیز اصولِ کم و بیش پذیرفته شده را رعایت نمی‌کند. جنایتکار کسی است که به الگوهایِ کم و بیش مجازِ کیفر به انسان‌ها وقعی نمی‌نهد. او تنها بر حسبِ از میان بردنِ دیگری رضایتِ خاطر کسب می‌کند، خواه این رضایت از سر باورمندی و عمل به یک ایدئولوژی خاص حاصل شده باشد خواه منعکس‌کننده گرایش‌ها و تمایلاتِ آنی او باشد و یا ترکیبِ پیچیده‌ای از باورها و تمایلاتِ او.

همواره می‌توان جنایتکارانی را در نظر آورد که روزی به دامِ محکمه‌ی قاطبه‌ی انسان‌هایی افتاده‌اند که خواهانِ مجازاتِ ]عادلانه یا غیرعادلانه‌ی[ او هستند. موجبِ نگرانیِ قاطبه‌ی انسان‌هاست که جنایتکاری را بدون کیفر دادن رها کنند. بنابراین بی‌دلیل نیست که این قاطبه برای برپاییِ عدالت، سازمان‌ها و نهادهایِ پرشماری را با صرفِ هزینه‌های گزافِ مادی و فکری تأسیس کرده‌اند. اما واقعیتِ آزاردهنده این است که می‌توان جنایتکارانی را برشمرد که به‌راحتی جنایت کرده‌اند و در طولِ عمر خود هیچ‌گاه گذرشان به چنین نهادها و سازمان‌هایی نیفتاده است. در بدترین شرایط، یا در جایی مخفی می شوند و گذرانِ زندگی می‌کنند و در بهترین شرایط، به دلیلِ خلأ قانون یا سیطره‌ و تعاملاتِ لایه‌های قدرت، بر جنایاتِ خود سرپوش می‌گذراند و کاملاً آشکار و هویدا تا هنگامِ مرگ بدونِ هیچ‌گونه محاکمه‌ای در کنارِ دیگر مردم زندگی می‌کنند، گویا هیچ اتفاقِ ناگواری رخ نداده است. احتمالاً بسیار آزاردهنده است که چنین افرادی حتی از آرامشِ خود بگویند و اینکه شب‌ها را به‌راحتی سر بر بالین می‌نهند. آزاردهندگیِ این موضوع برای بازماندگانِ جنایت حتی می‌تواند دو چندان ‌شود.

اما اگر جنایتکاری بدونِ دیدنِ کیفرِ متناسب با جرمش از آرامشِ خود بگوید، آیا باید آرامشِ او را باور کرد؟ پرسش اصلی این است که به فرضِ وجودِ چنین آرامشی چگونه می‌توان آن‌را با دیگر باورهایِ خود هماهنگ کرد و پذیرفت و دست به قضاوت زد؟

پرسشِ بسیار دشواری است. آیا ما سنجه‌ی قابلِ اعتمادی برای آزمودنِ این ادعا داریم جز آنکه به اقوال و احوال و به طور کلی زندگیِ جنایتکار از بیرون بنگریم؟ حتی به فرضِ در دسترس بودنِ شفافِ چنین نگریستنی آیا ما صرفاً با نمودهایی از زندگیِ جنایتکار سروکار داریم یا ممکن است به بودِ واقعیِ زیستِ او نیز دست یابیم؟ عموماً کسانی که خود را درگیر با چنین پرسش‌هایی می‌یابند را من به دو دسته‌ی A و B تقسیم می کنم. دسته‌ی A را اخلاق محور ( یا بعضاً ایمان محور) و دسته‌ی B را حقوق محور می‌نامم. با این توضیح که دقّتِ این تقسیم‌بندی را بسیار کم می‌دانم اما آن‌را برایِ آغازِ اندیشیدنِ خودم در این باب و تداوم و پیگیری این موضوع مفید می‌یابم. هر دودسته را انسان‌هایِ نادری می‌دانم که دغدغه‌ی یافتن یک جوابِ عمیق و قانع‌کننده دارند و نه این‌که صرفاً خواستارِ پاسخی سطحی و زودباورانه و دم‌دستی باشند که از سر عبور از چنین پرسشِ دیریاب و دشواری افکنده می‌شود. هر چند نمی‌توانم چشمانم را بر بارقه‌هایِ تلاشی که هر دوسته برایِ حلِّ این مسئله نشان می‌دهند بببندم، با این‌حال سعی می‌کنم که برایِ آن‌ها برتریِ قابلِ ملاحظه‌ای نسبت به یکدیگر در نظر نگیرم.

دسته‌ی A:

در ابتدا شواهدی را دالِّ بر عدمِ آرامش جنایتکار ارائه می‌کنند. آن‌ها این نوع آرامش را ظاهری می‌دانند که البته برایِ دسته‌ی دیگر کمتر قابلِ پذیرش است. آن‌ها دست به جرح و تعدیلِ شواهد می‌زنند و ممکن است سرانجام برایِ جلبِ نظر دسته‌ی B یا متقاعد کردن خودشان به این رأی بسنده کنند که بله! ممکن است از منظری برخی از جنایتکاران در آرامش و رفاه به زندگیِ خود ادامه دهند اما ما باید نوع تلقّی و فهمِ خود را از معنایِ آرامش دگرگون کنیم. آن‌ها مدعی‌اند که احیاناً سازوکارِ دیگری برای عدالت موجود است که ما باید توجه خود را به آن معطوف کنیم. از این‌رو با توجه به فهمِ متفاوتِ ما از معنایِ عدالت، دسته‌ی A انشعابات پرشماری را تجربه می‌کند. عده‌ای از آن‌ها که مزاجِ غایت‌گرایی دارند نظامِ این زندگیِ واقعیِ کنونی را واجدِ صلاحیتِ تام برای مجازاتِ نهایی مجرمان نمی‌دانند. حتی از روزِ بزرگِ داوری سخن به میان می‌آید که ذره‌ای از اعمالِ هیچ انسانی مفقود نشده ‌است. این‌جا بحث به ایمانِ فردی گره می‌خورد و هر چه بحث پیشتر رود از میزانِ شفافیتِ آن کاسته شده و بر میزانِ رازآلوده بودنش افزوده می‌شود. گروهی از آن‌ها حتی ممکن است خود را متعهّد به برقرای عدالت در همین دنیایی که زیست می‌کنند نیز بدانند. اما این تعهّد چندان روشن نیست که بر پایه‌ی چه تعاریفی از حقوقِ انسانی بنا شده است. عملگرایی آن‌ها بیشتر مبتنی بر اخلاق یا ایمان است. بنابراین برای آن‌ها کافی است که تمامِ تلاشِ خود را تحتِ شبکه‌ی بینشیِ ایمان‌محور یا اخلاق‌محور برایِ برپاییِ عدالت انجام دهند. اما در جایی که تلاش‌هایشان پاسخِ درخوری نیافته است و هنگامی‌که جنایتکاری را سرشار از خوشی و رهیده از بندِ مجازات ببینند، راهکارهایِ گزینشی زیر را پیگیری ‌می‌کنند: یا از مصلحتی رازآلود سخن می‌گویند و از بی‌نصیبی جنایتکار و عاقبتِ شوم او  صحبت می‌کنند، یا دلایلی برای رخنه‌پوشیِ این گودالِ زشت و عمیق و تاریک بر تارکِ دنیایِ زیبایِ خود ارائه ‌می‌کنند و یا این‌که با طیبِ خاطر سکوت را ترجیح ‌می‌دهند. عده‌ای هم هستند که در نهایت انشعابات پرشمار دسته‌ی A را قانع کننده نمی‌یابند و به سمتِ دسته‌ی B متمایل می‌شوند.

دسته‌ی B:

اساساً همه یا بیشترِ واقعیت‌هایِ زیستِ ما را تلخ و ناگوار می‌دانند. پذیرشِ این تلخی گامِ اول برایِ شناختِ دنیایی است که در آن زندگی‌می‌کنیم. البته ادعا می‌شود که پذیرشِ این تلخی اصلاً آسان نیست. نوعی ورزِ درونی می‌طلبد و مشخصاً کلنجار رفتن با واقعیت‌هایِ پلیدِ زیست را سرلوحه قرار می‌دهد تا انسان را قادر کند به فهمِ اینکه عموماً دنیا جایِ بسیار تنگی برایِ ابرازِ خواسته‌هایِ لطیفِ انسانی است. اما این تنگیِ نفس‌گیر لزوماً منجر به خفگیِ همه نخواهد شد.

 این افراد بر این باورند که با هیچ حیلی نمی‌توان زشتی‌هایِ دنیا را فاکتور گرفت. با هر ترفندِ خطاپوشانه‌ای که بخواهیم به زیستِ کوتاهِ بسیاری از انسان‌ها بنگریم، مجموعه‌ای از عمیق‌ترین و جانکاه‌ترین ناملایمات و آلام را مشاهده‌ می‌کنیم. مجموعه‌ای از محرومیت‌ها و ناکامی‌ها که حقیقی است و با نادیده انگاشتن یا معوّج دیدنِ آن‌ها خود را فریب می‌دهیم. البته عده‌ای از افرادِ این دسته، وجودِ این فریب را ]با شرح و طرحِ حدودی[، لازم و نوعی واقعیتِ تلخ اما مفید برایِ ادامه‌ی زیست می‌دانند. در واقع این فریب و فرافکنی بخشی از واقعیتِ زندگیِ ماست چون بعضاً گریزگاهی را پیشِ پای خود نمی‌یابیم. در مقابل اما دیگرانی هستند که بی‌پروا خود را در مقابلِ تندبادِ سهمگینِ وقایعِ تلخ قرار می‌دهند و فریبِ خود و دیگری را به هیچ روی روا نمی‌دانند. با این توضیح جنایتکارانی بوده‌اند، هستند و خواهند بود که در آرامشی حتی بیش از انسان‌هایِ معمولی زندگی کرده‌اند، می‌کنند و خواهند‌کرد. بنابراین ما باید بپذیریم که در چنین دنیایی زندگی می‌کنیم. ما از انگیزه‌ها و انگیخته‌هایِ یک جنایتکار کمتر می‌دانیم. اگر او هم مانندِ بسیاری از انسان‌هایِ دیگر تابع و محصولِ اصول، نظام و دنیایی است که در آن می‌زید، می‌توان با استناد به دلایلِ عینی و بیرونی، عملِ مجرمانه‌اش را توجیه کرد. اما باید این را هم از نظر دور نداشت که با این کار جنایتکار را مبرّی از گناهش دانسته‌ایم. از طرفی ما چگونه می‌توانیم از نیّاتِ درونیِ یک جنایتکار مطّلع شویم تا بتوانیم او را عادلانه‌تر مجازات کنیم؟

تحتِ چنین شرایطی عده‌ای که چنین رویکردی را ناکافی قلمداد می‌کنند، می‌توانند خود را به بدیل‌هایِ ارائه شده‌ی دسته‌یA نزدیک‌تر بیابند اما عده‌ای دیگرکه مصرّ به برقرایِ عدالت‌ تحتِ نگرشِ دسته‌ی B می‌باشند، ضمنِ اذعان به تعطیل کردنِ داوری درباره‌ی نیّاتِ درونیِ جنایتکاران، همچنان از امیدواری به تصمیم دربابِ محاکمه‌ی آن‌ها می‌گویند. اما چگونه؟ پاسخ این است: با تعریف و پیاده‌سازیِ یک نظامِ حقوقیِ به غایت سختگیرانه بر مبنایِ اصولی مشخص از حقوقِ انسانی و نه صرفاً نظریه سازیِ اخلاقی، به نحوی که هزینه‌ی زندگی را برای جنایتکاران تا حدِّ ممکن بالا برد. اساساً در اینجا پرسشِ ما به پرسش از حقوقِ انسانی عودت داده می‌شود:

 مهم نیست جنایتکاری شب‌ها را آسوده می‌خوابد یا نه. همچنین مهم نیست جنایتکار با چه نیّتی دست به جنایت زده است.] اساساً وجود و زیستِ جنایتکار به رسمیّت شناخته می‌شود[ مهم این است که جنایتکار خود را در مقابلِ اصول و احکامِ قاطع ببیند تا کمتر بتواند خواب را از چشمانِ دیگران برباید. تلاشِ این عده را می‌توان این‌گونه خلاصه‌ کرد: اولویت و عمق بخشی به پایه‌های نظری و عملیِ اصول حقوقی.

 

 

 

  • حمید ساسانی

سنتزنامه (7)

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

1) تو باید دست از این رفتارِ زشتت برداری!

2) منظورت این است که از این رفتارِ خاصّم خوشت نمی‌آید؟

1) نه! من فقط احساسِ خودم را بیان نمی‌کنم. من درباره‌ی رفتارت داوری اخلاقی می‌کنم.

2) داوری اخلاقی؟

1) بله، داوری اخلاقی. رفتارت، حتی اگر من آن‌را زشت نمی‌دانستم بازهم اخلاقی نبود. تو باید آن‌را ترک کنی.

2) طوری از اخلاق یاد می‌کنی که گویا واقعیاتی وجود دارند که ما باید مطابق با آن‌ها رفتار کنیم.

1) من درباره‌ی باورها صحبت می‌کنم و نه صرفاً گرایش‌ها. در اینجا باورهای ما با باورهایمان درباره‌ی امور واقع تفاوت دارند. ما از هر امر واقعی متعهد به عمل خاصی نمی‌شویم! ولی واقعیاتِ اخلاقی ما را ملزم به عملِ خاصی می‌کند.

2) در هر حال به من دلیلی بدهکاری مبنی بر این‌که این الزام از کجا می‌آید؟! این الزام از هر کجا که بیاید آیا در نهایت تمایل و احساس تو را بازتاب نمی‌دهد؟

 

.

.

.

3) اساساً آن‌چه که در بحثِ شما مشکل ساز شده به مسئله‌ی علیّت برمی‌گردد. ما برای خوب و بد بودنِ عملی خاص به یک فرایند علّی نیاز نداریم. ادراکِ خوبی و بدی، قوّه‌ای است که ما آن را درون خود داریم و قابلِ فروکاست به علل دیگر نیست.

2) من مشکلی با این موضوع ندارم. به فرض که من این ادراک را درون خودم داشته باشم و چیزی را خوب بدانم. پرسشِ من این بود که دقیقاً چه چیزی مرا ملزم می‌کند که طبق آن عمل کنم؟

1) این را نمی‌توانی نادیده بگیری که ما ناگزیریم به درستی و نادرستی رفتاری خاص حکم کنیم، حتی اگر عواطف، نقشِ برانگیزاننده و اولیه در داوریِ نهاییِ ما داشته باشند. تفاوتِ بین خوشایند و درستی را نباید نادیده گرفت. همیشه، خوشایند و درستی با هم همراه نیستند. حتی گاهی در تقابل با هم قرار دارند.

2) من نمی‌توانم از حکمِ فردی تو دست به یک تعمیم و ساختِ قاعده بزنم. حداکثر می‌توانم به این موضوع اذعان کنم که کسانی با تو همراه هستند که آن رفتار خاص مرا زشت می‌دانند.

.

.

.

3) به گمانم اگر فرض بر یک زندگیِ به شدت کوتاه اما مطلوب در کنارِ یکدیگرباشد، هر دوی شما می‌پذیرید که علیرغمِ ناتمام بودن و گشوده بودن بحث‌‌ها باید علایقِ دیگری و ملاحظات یکدیگر را نیز مورد توجه جدی قرار دهید. زیستِ اخلاقی ما به غایت پیچیده است. احتمالاً اخلاق، دشوارترین و بغرنج‌ترین و مهمترین حوزه‌ی فلسفه است چرا که آزمایشگاهِ بسیار ملموسِ زندگیِ روزمره را پیش روی خود دارد. دانستن و فهمِ عمیقِ این نکته که دیگری نیز به‌ مانند ما حق دارد رویه‌ و سبک زیستش را دنبال کند می‌تواند مفهومِ دیگری را به‌طور جدی وارد تأملاتِ ما کند. من پیشنهاد می‌کنم که مفهوم حقوقِ انسانی و مسئله‌ی مسئولیت را وارد این  بحث کنیم. برخلافِ پیچیدگی‌های زاید و فخرفروشانه، ما به اضافه شدنِ این نوع پیچیدگی‌ها نیاز داریم. مزیّتِ این تلقّی این است که پیش از هر چیز، تا حد ممکن به تداومِ گفتگو اولویت می‌دهد. گفتگویی که بیش از هر چیز به آن نیاز داریم. نیازی که اگر برآورده شود سدّ قابل اتکایی در مقابلِ خشونت است.

 

  • حمید ساسانی