Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

Inverted Commas

جمعی از فلسفه‌کاران امیرکبیر

آخرین نظرات

۱۸ مطلب توسط «حمید ساسانی» ثبت شده است

سنتزنامه (8)

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۱ ب.ظ

گفتم:

 آن‌که از وجوهِ مختلفِ فرهنگ بی‌نصیب و محروم مانده است، چگونه می‌تواند مخالفتِ به‌حقِ خویش را آرام ابراز کند؟


گفتی:

 آن‌‌که دیگری را از وجوهِ مختلفِ فرهنگ بی‌نصیب و محروم کرده است، چگونه می‌تواند مخالفتِ به‌حقِ دیگری را دریابد؟


گفت:

 بازیِ دو سر باخت یا دو سر برد؟

  • حمید ساسانی

خود و دیگری

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ق.ظ

بیاییم انگیزه‌هایِ غیرمتظاهرانه‌ی افراد را برای کاستنِ عملی از رنجِ دیگران در‌نظر بگیریم. معمولاً این انگیزه‌ها به اظهاراتی نظیرِ عمل‌به‌وظیفه، انسان‌دوستی، شفقت و... ارجاع داده می‌شوند. اما اگر از خودِ دلایلِ انگیزشیِ عمل‌به‌وظیفه یا انسان‌دوستی سراغ بگیریم، یعنی بگوییم به‌چه‌منظور به وظایفی در قبالِ رنج دیگران عمل می‌کنیم، یا دلیلِ ما برایِ شفقت و انسان‌دوستی چیست، احیاناً با چه پاسخ‌هایی مواجه می‌شویم؟ اساساً پاسخی وجود دارد؟

 

فرض کنیم که یک پاسخِ محتمل این است که کاستن از رنجِ دیگری در ارتباط با آرامش و التیامِ خودِ کمک کننده قرار می‌گیرد. گویا تا اقدامی برایِ کاهشِ رنجِ دیگری صورت نگیرد، فرد آرام و قرار نمی‌یابد. به تعبیری کمک می‌کنیم تا این‌که به خودمان کمکی شده باشد. در این نوع نگاه به‌نظر می‌سد انگیزه‌ی مطلوبِ فردی که دغدغه‌‌ی کاهشِ رنجِ دیگران را دارد، در نهایت چیزی نیست جز منفعتِ خود او. یعنی کاهشِ رنجِ خودش، حتی اگر این انگیزه برای خودِ شخص پنهان بماند و عنوان نشود.

 

اگر این پاسخ پذیرفتنی باشد، آن‌گاه می‌توان به چگونگیِ ارتباط بینِ این منفعتِ شخصی و اقدام برای کاهشِ رنجِ دیگری اندیشید. ازجمله، می‌توان به اعمالِ تأمل‌نشده و ابرازِ احساسات و عواطفِ خام و البته صادقانه‌ای اشاره کرد که به قصدِ کمک به دیگران صورت می‌گیرد:



«از یک مصیبتِ جمعی‌ و رنجِ عمومی به‌شدت متأثر و متألم می‌شویم. برایِ زدودنِ این تألم و کسبِ التیامِ خودمان،[که در پیوند با رنجِ دیگری است] دست به هر عملِ سطحی و ناپخته‌ای می‌زنیم، تا آن‌جا که هیچ تأملِ درخوری نمی‌کنیم که آیا از مجرایِ این التیام و منفعتِ شخصی، رنجِ دیگری واقعاً تقلیل می‌یابد یا خیر؟»

  • حمید ساسانی

درباره فلسفه خوانی

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

به گمانم درباره‌ی چگونه خواندنِ مقالاتِ فلسفی، عادت‌ها و روش‌هایِ ’نادرستی‘ وجود دارند. به‌طورِ مشخص منظورم عادت‌ها و روش‌هایی است که باعث می‌شوند خواندنِ یک کتاب یا مقاله‌ی خاص هیچ‌گاه به انتها نرسد. بعضی توصیه‌هایِ مفید را در این باب خوانده‌ام، اما به تجربه برایِ جلوگیری یا محدود کردنِ این عادت‌ها که آن‌ها را معضلِ جدی هنگامِ مطالعه می‌دانم، چند نکته‌ی هنجاری ذکر کرده‌ام که تقریباً با همه‌ی آن‌ها درگیر بوده‌ام و هستم. تا نظرِ شما چه باشد؟



 

1. باید نسبت به اهدافِ کوتاه مدت مطالعه کرد. فعلاً قرار است با خواندنِ فلان مقاله یا کتاب، در امتحانی خاص شرکت کنم، یا تکلیفی مشخص یا شخصی را انجام داده باشم. فعلاً قرار نیست فهمِ نسبتاً دقیقی از آن مقاله یا کتاب داشته باشم، تا چه رسد به صاحب‌نظر شدن.

 

2. پیش از شروع به مطالعه‌ی مطلبی، زمانی تخمینی را برایِ اتمامِ آن در نظر بگیرم. تعیینِ یک بازه‌ی زمانی و ضرب‌الاجل حتی اگر منجر به این شود که برداشتِ سطحی از مطلبِ مورد نظر داشته باشم، بهتر است از این‌‌که هیچ‌گاه به انتهایِ مطلب نرسم. اگر تعیینِ زمانِ تخمینی مناسب نبود با محافظه‌کاری آن‌را با یک ضرب‌الاجلِ دیگر تمدید کنم.

 

3. در پی‌گیریِ مباحثِ مقدماتی و پیش‌فرض‌هایِ نویسنده، حتی‌الامکان متوقف وغوطه‌ور نشوم. ابتدا، تا جایِ ممکن با نویسنده همراه شوم. باید بدانم تنها در صورتِ نیاز و تسلّطِ کافی پیرامونِ آن مبحث می‌توان مقدمات و پیش‌فرض‌های نویسنده را با چالشِ اساسی روبرو کرد.

 

4. باید در بازی باشم. برایِ بودن در بازی باید با ادبیاتِ بحث به‌خوبی آشنا باشم. برخی از نقدهایِ ’درستِ‘ منتقدان، از آن‌جا که با ادبیاتِ بحث آشنا نیستند و در بازی نیستند، پذیرفته نمی‌شوند. چه کسی دوست دارد در جمعِ اسکیت‌بازانِ حرفه‌ای، مُدام از نحوه و فنونِ این بازی بگوید اما هنگامِ بازی، مُدام سُر بخورد؟

 

5. چیزی از صفر شروع نشده که بخواهیم از صفر شروع کنیم! قطعاً انسان‌هایی بسیار هوشمند پیش از ما بوده‌اند که به آن مسائل فکر کرده‌اند. به جایِ ماجراجویی و پرداختنِ نالازم و زمان بر به تاریخِ پیدایشِ یک مفهوم، باید مقدماتِ بحث را به‌خوبی یاد بگیریم و از آن بگذریم. در ماجراجویی‌هایِ نالازم، پارامتر‌هایِ زیاد و ناشناسی وجود دارند که اساساً دسترس‌ناپذیرند یا دسترسی به آن‌ها عمری دراز می‌طلبد. کسی که در جنگلی انبوه، فقط به شناسایی و دیدنِ برگِ درختان مشغول است، از دیدنِ مناظرِ وسیع‌ترِ جنگل بی‌بهره می‌ماند. (البته اگر در ابتدا دیدنِ جنگل از ارتفاعات، هدف‌گذاری شده باشد).

 

6. جسارتِ این را داشته باشم که مستقیماً بر رویِ ساخته‌ها و یافته‌هایِ بزرگان قدم بزنم، اما بیش از اندازه کلنجار نروم با مطالبی که هنگامِ خواندن متوجه نمی‌شوم یا آن‌ها را دارایِ اشکالِ اساسی می‌دانم. به عبارتی، در زمان متوقف نمانم. زندگی منتظرِ ما نیست که با فراغ بال بتوانیم همه‌ی مسائلمان را حل کنیم. زندگی در جریان است. به‌جای کلنجار‌رفتن، آن‌ها را در دفترچه‌ای یادداشت کنم و در زمان‌هایِ فراغت به آن‌ مطالب یا سوالات رجوع کنم. خوب می‌دانیم که جا افتادنِ بسیاری از مطالب زمان‌بر است. همچنین دور از انتظار نیست که آن مطالبِ فهم نشده ممکن است دغدغه‌ی انسان‌هایِ بسیارهوشمند نیز باشند که در آثارشان، که هرگز آن‌ آثار را ندیده‌ام، منعکس شده است. بنابراین پیوسته خواندن، این حسن را دارد که مسائلِ خودمان را در جایِ دیگر، بعضاً درجایِ نه چندان مربوط،  فهم کنیم.

 

7. همواره می‌توان توانایی‌هایِ خود را هنگامِ خواندن افزایش داد، اما تفرد و یونیک بودنِ خودمان را فراموش نکنیم. پذیرش و هضمِ تفاوتِ انسان‌ها در یادگیری، از واجبات است.

 

 

 

 

  • حمید ساسانی

از نوشته‌ها و سخنرانی‌هایِ انبوه... و یک پیشنهاد

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ

به این چهار اظهارنظرِ کلّی توجه کنیم: ]در عینِ ناروشن بودنِ مفهومِ نظام و نادقیق بودنِ محمول‌های آن، فرض کنیم همگی درکِ مشترکی از بکارگیریِ مفهومِ کلّیِ ’ نظامِ خانواده در غرب‘ داریم[

 

1. نظامِ خانواده در غرب، در حالِ فروپاشی و انحطاط است.

2. نظامِ خانواده در غرب، با چالش‌هایی خطیر روبرو است.

3. نظامِ خانواده در غرب، مطلوبِ ما نیست.

4. نظامِ خانواده در غرب، در حالِ تحوّل است.

 

 

     هر چهار گزاره، کم و بیش بازتاب‌دهنده‌ی بینش و باورهای ماست، به بیانی تعبیر و ترجمه‌ی باورهای ماست در خصوصِ آنچه که  اتفاق و رخدادی مهم در خانواده‌هایِ غربی می‌دانیم.

می توان از انگیزه‌هایِ شکل گیریِ یک باور برای واشکافیِ بیشترش پرسید. همچنین می‌توان عللِ اجتماعیِ ایجادِ یک باور را پیگیری و تبعاتِ احتمالیِ باورمندی به آنرا رصد کرد. ردیابیِ انگیزه‌های ما، عللِ اجتماعیِ ایجابی و تبعاتِ باورمندی به یکی از گزاره‌هایِ بالا در جایِ خود مهم است اما این ردیابی مشخص‌کننده‌ی ارزشِ صدقِ این گزاره‌ها نیست. اگر قرار بر این است که ما به یک تبیینِ تقریباً نزدیک به واقع، مثلاً درباره‌ی نظامِ خانواده در غرب برسیم، باید تکلیفِ خود را با صدق یا کذبِ باور به گزاره‌هایِ بالا مشخص کنیم.

     اگر برایِ صدقِ هر باور شواهد و قراینی آورده شود، باید ابتدا به تبیینِ خودِ شواهد و قراین پرداخت. مثلاً ما چه نوع شواهدی در دست داریم که می گوییم نظامِ خانواده در غرب مطلوبِ ما نیست؟ " ما" در اینجا به چه کسانی ارجاع داده می‌شود؟ " ما"  تقریباً چه کسانی و چه درصدی از جامعه هستند؟ همچنین برایِ ادعایِ چالش‌های خطیرِ پیشِ رویِ خانواده‌هایِ غربی، ماهیّتِِِ شواهدی که در اختیار داریم چگونه است؟ یا از آن طرف براساسِ چه قراینی اتفاق‌ها و رخدادهایِ مهمِّ زندگیِ غربی را صرفاًً تحوّل می نامیم و نه انحطاط؟

     تا آنجا که می‌دانم پرسش از چیستیِ شواهد، یک پرسشِ پویا و پردامنه‌ی فلسفی است؛ می توان شواهد را به شیوه‌ی کم و بیش برهانیِ محض توضیح داد. می توان آن را بر حسبِ درون‌ذهنی یا برون‌ذهنی بودنش توضیح داد، یا بر حسبِ اموری که باورر پاسخگو ومربوط به آن است. نوشته‌ها و سخنرانی‌هایی که روزانه می خوانیم و می‌شنویم پُر است از گزاره‌هایی که ادعا می شود با شواهد و قراین ابراز شده‌اند. مفید است بدانیم که علیرغمِ این ادعاها، یا به طورکلی هیچ شاهدی ارائه نشده، یا بجایِ ارائه‌ی شواهد، از انگیزه‌ها و علل اجتماعی و تبعاتِ باورمندی به باورها یاد شده است. یک پیشنهادِ ممکن به این دست نویسنده‌ها و سخنران‌ها این است که به باورهایِ خود لقبِ جزمیات بدهند. با این لقب، شاید از زحمتِ جمع‌آوریِ شواهد معاف شوند و حداقل از اتهامِ سَبُکی و خامیِ ادعایِ خود بکاهند، البته اگر در ابرازِ جزمیاتِ خود صداقت داشته باشند.

 

  • حمید ساسانی

چه در اختیارِ من است؟

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۱۴ ب.ظ

مینا هنگامِ رانندگی، چراغِ قرمز را رد می‌کند و عابری را زیر می‌گیرد که در دم منجر به مرگِ عابر می شود.

 

---

قبل از حادثه:

1) مریم چند روزی است که با پدالِ ترمزِ خودرویش مشکل دارد.

2) مکانیکِ حاذقِ تعمیرگاه که مدتی است همسرش او را ترک کرده، تمرکزِ کافی ندارد که به‌درستی پدالِ ترمز را تعمیر کند.

3) مریم خودرویش را با فرضِ تعمیرِ درستِ پدالِ ترمز، از تعمیرگاهِ خودرو تحویل می‌گیرد.


4) مینا خودرویِ مریم را به امانت می‌گیرد.

5) عابر مدّتی است که دچار زوالِ عقل شده و فرزندانش اهمیّتِ چندانی به این موضوع نمی‌دهند.

.

.

.

 

---

بعد از حادثه:

1) مینا در دادگاه متّهم به قتل می‌شود.

2) مینا محکوم به چندین سال حبس و پرداختِ جزایِ نقدیِ سنگین می‌شود.

 

---

 

زنجیره‌ی علّیِ رویدادهایِ منجر به یک حادثه را تا کجا می‌توان دنبال کرد؟

آیا دنبال کردنِ این زنجیره، حدِّ یقفی دارد؟

ما تا چه حد در شکل‌گیریِ رویدادها موثّریم و به چه میزان در قبالِ آن مسئولیم؟

ما دیگران را با این پیش‌فرض مجازات می‌کنیم که عملشان تحتِ کنترلِ خودشان بوده است و مسئولیتِ عملشان را تماماً به خودشان نسبت می‌دهیم. اما استنادِ عملی که از ما سر زده، به موجودِ هویّت‌داری به‌نامِ "من" تا چه حد صحیح است؟

ظاهراً پرسشِ ما با پیش‌فرض‌هایِ حقوقی مرتبط است اما به‌نظر می‌رسد که چنین پرسش‌هایی ارتباطِ دامنه‌داری با مباحثِ مطرح در فلسفه‌ی ذهن، اخلاق، معرفت‌شناسی و حتی متافیزیک دارند. پیگیریِ این پرسش‌ها و پاسخ‌هایِ به‌آن،‌ می‌تواند تبعاتِ عمده‌ای بر نگرشِ ما در نحوه‌ی ارزیابیِ اخلاقی و حتّی جزایی داشته باشد.

 

 

 

 

 

 

  • حمید ساسانی

کسی صدای شما را خواهد شنید؟

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۳ ق.ظ

نامه‌ای سرگشاده به استاد بزرگوارم، دکتر زیبا کلام عزیز


کسی صدای شما را خواهد شنید؟

متن اخیرِ شما درباره‌ی دستگیری ناعادلانه‌ی یاشار سلطانی را خواندم. خواستم مواردی را که به گمانم مهم تلقی می‌شود، با شما در میان بگذارم چرا که همواره حسنِ نیت و خلوصِ شما را در پیگیری مسائلِ مطرح کشورمان (علیرغم اختلافِ دیدگاه‌ها) ستوده‌ام که نه از پیِ لقمه‌ی نانی شبهه‌ناک بوده‌اید و نه شیرینیِ قدرت به کامتان خوش آمده است.

راستش را بخواهید بعد از خواندنِ متن‌تان مدتی به شدت متأثر شدم. اجازه دهید رسمی بودن و تعارفاتِ معمول را کنار بگذارم و حرفِ دلم را به شما بگویم. از نگاهِ من، سعید زیباکلام فردی انقلابی است که منافعِ مملکتش را جدی می‌گیرد و آن‌را وجه‌المصالحه‌ی بازیهایِ معمولِ قدرت قرار نمی‌دهد. سعید زیباکلام می‌تواند دستگیریِ ظالمانه‌ی یک روزنامه‌نگار را ببیند و دم فرو نبندد. اما او، این دیدن را از چه مجرایی انجام می‌دهد؟ پاسخِ بی‌پیرایه این است: از مجرای حفظِ ارزش‌های انقلاب اسلامی.

قصدِ واکاوی و جسارتِ نقدِ این ارزش‌ها را ندارم. همین‌که آرمان‌هایِ وفادارانه‌‌ی شما منجر به فریادِ حق‌خواهی‌تان شده است نشان از دردمندی و خلوصِ شما دارد. پیش از این  ما از پدران و مادرانِ خود شنیده‌ بودیم که  از اصلی‌ترین برنامه‌هایِ  پیشِ رویِ نظامِ انقلابیون، دفاع از مظلوم و نجاتِ مستضعفین بوده است. اما باور کنید فقط این را شنیده‌ایم و خیلی کم دیده‌ایم! باور کنید. می‌خواهم از نسلِ خودمان برایتان بگویم. وقتی از این نسل یاد می‌کنم سعی می‌کنم همه‌ی دوستانم را با همه‌ی تفاوتی که در اعتقاداتشان دارند در نظر آورم. همچنین امیدوارم شما نیز بتوانید به کثرتِ سلایقِ اعتقادی نسل من توجه داشته باشید، توجهی که قاطبه‌ی انقلابیون در این چهار دهه یا اصلاً نداشته‌اند یا از سر منفعتِ خودشان داشته‌اند. با احترام، تفاوتِ عمده‌ی نسل ما با نسلِ شما این است که ما چیزهایی را لمس کرده‌ایم و دیده‌ایم که قاطبه‌ی نسل شما یا از دیدنِ آن ناتوان است یا به هر دلیلی تمایلی به نگیرستنِ خیره‌وار به آن ندارد. نسلِ ما نسلی است که در آزمایشگاهِ ایده‌هایِ انقلابی امثالِ شما زندگی می‌کند. ما با گوشت و پوست و استخوان خود، زیست در این آزمایشگاهِ ایده‌ها را تجربه کرده‌ایم و بهتر از هر نسلی خوبی‌ها و بدی‌های آن‌را از نزدیک چشیده‌ایم. برایم آن‌چنان واضح است که بی‌تردید بگویم اکثرِ هم نسلانِ من به کاراییِ این ایده‌ها بی‌اعتماد شده‌اند. آقای دکتر! آیا تا به‌حال پایِ درد ودلِ جوانان، به‌جز جوانانی که برایِ فعالیت‌های دانشگاهی و سیاسی به دفترتان می‌آیند نشسته‌اید؟ خروجِ سالانه ده‌ها هزار ایرانی با تحصیلات عالیه از کشور جدی نیست؟ خروجِ میلیون‌ها دلار چه؟ به بند کشیدنِ هم‌نسلانِ منتقدم چه؟ آمارِ وحشتناکِ بالایِ افسردگی و اعتیاد چه؟ فقرِ عیان در خیابان‌ها چه؟  آیا شما این چیزها را می‌دانید؟ لطفاً در جواب نگویید عده‌ای از کشتی انقلاب پیاده‌ شده‌اند و تباهی‌ها را تنها به آن‌ها نسبت ندهید. لطفاً نگویید به تناسب، همه‌ی کشورها با چنین مشکلاتی دست‌و پنجه نرم می‌کنند. نسل من از تکرار بیزار است و متاسفانه بسیار کم حوصله. خوب می‌دانیم که مشکلاتِ ما غیر‌عادی است. مشکلاتی که بیش از حد غیرعادی است. مشکلاتی که آبشخورش ایده‌های ناکجا آبادی و مبهم است و خوب می‌دانیم که چگونه زیرکان و بیرحمان و راهزنانِ روزگار از همین ایده‌هایِ مبهم و ناکجا آبادی سود جسته و چندین هزار امیدِ بنی آدم را به باد می‌دهند.

درود به شرفِ شما که مظلومیتِ این روزنامه‌نگارِ در بند را دیده‌اید، اما با احترام می‌پرسم که آیا شما تواناییِ دیدنِ انواعِ اهانت‌ها و حرمت‌شکنی‌ها و حق‌کشی‌هایی که در این سال‌ها به تناوب بر سرِ مردم این دیار آوار شده است را نیز دارید؟  آیا شما به بی‌عدالتی وظلمِ سیستماتیکِ منبعث از ایده‌های ناکجا آبادیِ جاری در مملکتمان نیز باور دارید؟ یا صرفاً در حبس بودنِ ناعادلانه را تک رخدادهایِ گذرایی می‌بینید که با نصیحت قابل رفع هستند... ؟ عذرخواهم که عجولانه شما را موردِ خطاب قرار دادم که خطابم جز از سر ذوق و تأثر، امید به صافان و صادقانِ روزگار است.

از این سموم که بر طرفِ بوستان بگذشت          عجب که رنگِ گلی هست و بویِ نسترنی 

  • حمید ساسانی

عاشقی بر همه عالم...؟

جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۹ ب.ظ

می‌گویند موردِ بخشش قرار دادنِ دروغگو، خائن، ظالم و... از کسی برمی‌آید که در یک کلام عاشق است. می‌گویند دلی به وسعتِ دریا می‌خواهد که عاشقِ آدم‌ها باشی حتی بدترینشان. [او که بدتر به‌نظر می‌رسد]

مطلوبِ آرمانی و دلنشینی است عاشقِ عالم بودن، که البته سخت است و دیریاب، اگر نگوییم نایاب. عاشقی نوعی هنرمندی است اما به گمانم هنر نیست که در عالمِ عاشقی ببخشایی. عاشق، مطابق با طبعِ ناگزیرِ خود عمل می‌کند. هنر این است که در عینِ متوسط‌الحال بودن از تنفرِ خود بگذری و آن‌را به بخشایش و احیاناً به محبت تبدیل کنی.

دانستن و پذیرفتنِ یک اصل می‌تواند کمک کننده به این تبدیل باشد:

«ما نمی‌دانیم بر آدم‌ها چه‌رفته است. ما جایِ آن‌ها زندگی نکرده‌ایم.»

ذکرِ دو نکته:

1) بخشایش، به معنی نادیده انگاشتنِ حقوقِ انسان‌ها نیست. باروخ اسپینوزا علیه خواهرش که سهمِ ارثِ پدری او را بالا کشیده بود اقامه‌‌ی دعوا کرد. او مرتب به دادگاه می‌رفت. امری که در بادیِ امر از او بعید می‌نمود. بعد از پیروزی و گرفتنِ حق در دادگاه او همه‌ی اموالِ به ارث رسیده را به خواهرش بخشید. این جمله منسوب به اسپینوزاست: «بگذار عدالت وظیفه خود را ایفا کند ولی محبت و عشق بر آن پیروز گردد... »

2) فیلمِ اتریشیِ Revanche را نبینید!

  • حمید ساسانی

سنتزنامه (7)

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

1) تو باید دست از این رفتارِ زشتت برداری!

2) منظورت این است که از این رفتارِ خاصّم خوشت نمی‌آید؟

1) نه! من فقط احساسِ خودم را بیان نمی‌کنم. من درباره‌ی رفتارت داوری اخلاقی می‌کنم.

2) داوری اخلاقی؟

1) بله، داوری اخلاقی. رفتارت، حتی اگر من آن‌را زشت نمی‌دانستم بازهم اخلاقی نبود. تو باید آن‌را ترک کنی.

2) طوری از اخلاق یاد می‌کنی که گویا واقعیاتی وجود دارند که ما باید مطابق با آن‌ها رفتار کنیم.

1) من درباره‌ی باورها صحبت می‌کنم و نه صرفاً گرایش‌ها. در اینجا باورهای ما با باورهایمان درباره‌ی امور واقع تفاوت دارند. ما از هر امر واقعی متعهد به عمل خاصی نمی‌شویم! ولی واقعیاتِ اخلاقی ما را ملزم به عملِ خاصی می‌کند.

2) در هر حال به من دلیلی بدهکاری مبنی بر این‌که این الزام از کجا می‌آید؟! این الزام از هر کجا که بیاید آیا در نهایت تمایل و احساس تو را بازتاب نمی‌دهد؟

 

.

.

.

3) اساساً آن‌چه که در بحثِ شما مشکل ساز شده به مسئله‌ی علیّت برمی‌گردد. ما برای حکم کردن درباره‌ی خوب و بد بودنِ عملی خاص به یک فرایند علّی نیاز نداریم. ادراکِ خوبی و بدی، قوّه‌ای است که ما آن را درون خود داریم و قابلِ فروکاست به علل دیگر نیست.

2) من مشکلی با این موضوع ندارم. به فرض که من این ادراک را درون خودم داشته باشم و چیزی را خوب بدانم. پرسشِ من این بود که دقیقاً چه چیزی مرا ملزم می‌کند که طبق آن عمل کنم؟

1) این را نمی‌توانی نادیده بگیری که ما ناگزیریم به درستی و نادرستی رفتاری خاص حکم کنیم، حتی اگر عواطف، نقشِ برانگیزاننده و اولیه در داوریِ نهاییِ ما داشته باشند. تفاوتِ بین خوشایند و درستی را نباید نادیده گرفت. همیشه، خوشایند و درستی با هم همراه نیستند. حتی گاهی در تقابل با هم قرار دارند.

2) من نمی‌توانم از حکمِ فردی تو دست به یک تعمیم و ساختِ قاعده بزنم. حداکثر می‌توانم به این موضوع اذعان کنم که کسانی با تو همراه هستند که آن رفتار خاص مرا زشت می‌دانند.

.

.

.

3) به گمانم اگر فرض بر یک زندگیِ به شدت کوتاه اما مطلوب در کنارِ یکدیگرباشد، هر دوی شما می‌پذیرید که علیرغمِ ناتمام بودن و گشوده بودن بحث‌‌ها باید علایقِ دیگری و ملاحظات یکدیگر را نیز مورد توجه جدی قرار دهید. زیستِ اخلاقی ما به غایت پیچیده است. احتمالاً اخلاق، دشوارترین و بغرنج‌ترین و مهمترین حوزه‌ی فلسفه است چرا که آزمایشگاهِ بسیار ملموسِ زندگیِ روزمره را پیش روی خود دارد. دانستن و فهمِ عمیقِ این نکته که دیگری نیز به‌ مانند ما حق دارد رویه‌ و سبک زیستش را دنبال کند می‌تواند مفهومِ دیگری را به‌طور جدی وارد تأملاتِ ما کند. من پیشنهاد می‌کنم که مفهوم حقوقِ انسانی و مسئله‌ی مسئولیت را وارد این  بحث کنیم. برخلافِ پیچیدگی‌های زاید و فخرفروشانه، ما به اضافه شدنِ این نوع پیچیدگی‌ها نیاز داریم. مزیّتِ این تلقّی این است که پیش از هر چیز، تا حد ممکن به تداومِ گفتگو اولویت می‌دهد. گفتگویی که بیش از هر چیز به آن نیاز داریم. نیازی که اگر برآورده شود سدّ قابل اتکایی در مقابلِ خشونت است.

 

  • حمید ساسانی

تخریب چی

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۱۷ ب.ظ

سخنران از اخلاق می‌گفت. مفاهیمِ جا افتاده را یکی پس از دیگری سلاخی می‌کرد. بنیان‌ها را سست‌تر از آن‌چه مستمعِ بزرگ می‌پنداشت، می‌دانست. تخریب، ]آن‌هم تخریبِ ضرورتِ پایبندی به شالوده‌ها[ مسئله‌‌ی ناچیزی نبود که مستمعِ بزرگ را آرام بگذارد. او نگران به نظر می‌رسید. به نظر می‌رسید مستمعِ بزرگ، خود شمعِ بزمِ محفل است و دیگران از او انتظارِ سکوت ندارند...

 مستمعِ بزرگ، فریادِ برائت سر‌می‌دهد. نقشِ ناصح و ناجی را با حرکاتِ ریزِ چشم و ابرو والبته با زبانی پر خروش و حماسی به عهده می‌گیرد. سخنران را توبیخ می‌کند و مسیرِ گزینشی او را جاده‌‌ی منتهی به تباهیِ اخلاق می‌نامد. فضایِ عجیبی است. دوستی آهسته در گوشم زمزمه می‌کند: "کدامشان تخریب‌چی بودند؟!"

  • حمید ساسانی

بر بام نادانستگی

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ب.ظ

آقایِ ژ- مردِ درست‌کرداری است. حداقل این‌گونه نشان می‌دهد که به یک زندگیِ شرافتمندانه تمایل دارد. ژ- علیرغم این تمایلاتِ موردِ تحسینِ دوستانش، افکاری دارد که برایش آزار‌دهنده است. نه از این رو که این افکار به خودیِ خود آزاردهنده باشند. آزاردهندگیِ افکارش از این رو است که اگر آن‌را با دوستانش، (به خصوص با خانمِ پ-) در میان بگذارد، باید برچسبِ القابیِ یک آدمِ رذل را به جان بخرد. افکارش از آن دست افکاری است که عموماً شرم‌آور و قبیح خوانده می‌شود.

ژ- مانندِ بیشترِ دوستانش استدلال‌گرِ قهّاری است با این تفاوت که علاوه بر این امکانِ غرور‌آمیز، به سلاحِ کمیّتِ کتاب‌هایِ خوانده شده نیز مجهّز است. او استدلال‌هایش را پا در هوا رها نمی‌کند بلکه دیگران را با تواضع (تصّنعی یا اصیل، کسی چه می‌داند...؟!) به کتاب‌هایِ کتابخانه‌ی شخصی‌اش ارجاع می‌دهد و این موضوع، برتریِ خاص و غیرقابلِ انکاری در گفتگوها به او داده است. در یکی از این برتری‌هایِ خیره‌کننده، ژ- موقعیت را مناسب می‌یابد تا مقدّماتِ یکی از افکارِ شرم‌آورش را که برایِ جلبِ توجه پ- طرح‌ریزی شده است، بیان کند.(لازم به ذکر است که ژ- موقعیت‌شناسی را با دانشِ هورمون‌شناسی‌اش تلفیق می‌کند. او در هر حال، در حال زیست می‌کند.) از آن طرف، پ- در یک خانواده‌ی ذات‌گرا پر و بال گرفته و (از متأسّفانه یا خوشبختانه بودنش بگذریم) در محیطی رشد یافته که برایِ هر امری اصولی مطلق تعریف شده است. پ- با آغوشِ باز (البته با کمی هم تقلّا) این اصول را دنبال می‌کند و به‌‌یاد ندارد که این اصولِ مطلق او را با چالش‌هایِ سهمگین روبرو کرده باشد.

ژ- نسبت به این مسائل بی‌اطلاع نیست. فراموش نکنیم که ژ- باهوش و زیرک است. ‌ژ- می‌داند که برای بیانِ افکارش با یک دیلما روبرو است:

1. یا باید افکارش را با لعابی از اصولِ پ- تزیین کند تا موردِ پسند و اقبالِ پ- قرار بگیرد.

2. یا فرصتِ افشایِ نهان‌خانه‌ی ذهنش را از خود بگیرد و به شرم‌آور بودن افکارش تن دهد.

کسی نمی‌داند که در انبوه‌ی آمدن و رفتنِ آدم‌ها ماجرایِ ژ- و پ- به کجا ختم شد و شاید کمترین اهمیّتی هم برای کسی نداشته باشد. (فرض کنیم این ماجرا ختمِ به خیر شده است) اما آن پرسشِ ابدی را می‌توان همواره تکرار کرد که در نهایت این زیرکیِ (هوش، خدعه، برتری یا هر چیز دیگری که دوست دارید...) ژ- بود که پ- را تسخیر کرد یا اصولِ پ- بود که ژ- را متقاعد...؟

  • حمید ساسانی